۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

تا جائیکه می شد

تا جائیکه می شد
..
پیر مرد توو فکر بوود ، دو تا شیشه آبجو خالی روو میزش ، نصف لیوان آبجو کنار شیشه ها
و حالتی نسبتا راضی داشت از آنچه به آن فکر می کرد . جائی که نشسته بود روشن تر
بود از خط ِ ردیف میز و صندلی های روبرو و سمت راستش که به نسبت در تاریکی بودند.
نگاه او در اون قسمت ، با روشنائی کمتر و سایه مانند ، در جائی داشت
صحنه هائی را مرور می کرد.
مدتی بود با هم آشنا شده بودیم . کنار میزش که رسیدم با اشاره یه دستم به
صندلی یه خالی یه کنار میزش و با حالت سئوالی و منتظر توافق ، سرم را کمی
به پائین آوردم و نگاهم منتظر اجازه اش بود.
با آوردن دستش از روی میز به طرف صندلی خالی و چرخاندن سرش به طرف صندلی ،
و تکان دادن سر به حالت تأیید ، دعوت به نشستن کرد.
کنار میزش نشستم و کمی از لیوانم که با خودم به سر میز آورده بودم نوشیدم ،
کمی ابروها را بالا بردم و سرم را کمی به راست و عقب دادم در حالیکه کمی
شانه ها را به بالا می کشیدم و حالتی را نشان دادم که خوب ، چیکار می شه کرد
نگاهی به پیرمرد انداختم . او با تبسمی خفیف و با دو سه بار تکان ریز به سرش ،
در حالتی تسلیم وار شانه هایش را کمی بالا کشید و خودش را کمی به عقب داد و
تایید کرد که خوب دیگه چیکار می شه کرد؟
.
من هم در جریان بودم که یکی از بچه های پیرمرد ، با دلخوری و خیلی شدید به او
اعتراض کرده بود که چرا پولدار نیستی ؟
دفعه یه پیش کامل نشد تعریف کند و حالا ادامه داد...

می گفت پسرم با ناراحتی گِلِه می کرد که چرا من خیلی پولدار نشدم که او ، پسرم ،
بتواند راحت زندگی کند و به هِش تو زندگی زیاد فشار نیاید.
پسرش گفته بود خوب ، سهمی که بعدن میخوای به من بدی ، الان بده که من برای
رفتن به دانشگاه مجبور نباشم کار کنم و با خستگی و وقت کم به دانشگاه بروم .
گفتم به بین پسر جان ، الان اگر تمام زندگی ام را بفروشم ،
با توجه به اینکه چهار تا بچه هستید ، پولی که به تو می رسد ، حدود پنج هزار دلار
می شود .
تو که خودت آدم پول خرج کنی هستی ، در عرض یک تا دو ماه این پول را خرج می کنی
و اگر هم خرج زندگی کردن ِ لوکس برای مدتی کوتاه هم نکنی ، باز حدود یک سال
بعدش دیگر پولی نداری .
پس فکر کن این پول را گرفته ای و خرج شده است و دیگر پولی ندارم که به هِت
بدهم . پس برو و به فکر پول در آوردن باش ، سعی کن تو میلیونر بشوی که بچه
های تو در رفاه زندگی کنند و این فشاری را که تو برای زندگی کردن حس می کنی ،
پسرت نداشته باشد .

پس از آن پیرمرد تعریف کرد که:
من تا جائیکه می شد زحمت کشیدم ، کار کردم ، پول ِ پیش برای ِ خونه دادم و
در یک کار سه شیفته کار می کردم ، وقتی شب کار بودم ، در طول روز کار دیگری
هم داشتم که مقدار بیشتری در آمد داشته باشم و قسط خونه رو می دادم و
در ضمن هم بچه هام از نظر ِ خورد و خوراک تامین بودند و همیشه از شیر و مرغ و
گوشت و میوه در خانه برخوردار بودند ، شکلات های مختلف روی میز ، بود که
هروقت دلشان می خواست می خوردند ، یعنی چشمشان سیر بود .
اونا مثل بچه های فامیل نزدیکشون نبودند که پدرشان شکلات را توی کمد قفل
می کرد و هر روز فقط یک نوار باریک از شکلات بهشون می داد و یک تابلت
پنجاه سنتی شکلات را در سه تا پنج روز به این دوتا پسرش می داد.
این را بچه های خودش می گفتند.
 .
پس از آن هم که از کشور ِ خودمون فراری شدیم و در این کشور پناه گرفتیم .
در این کشور غریب هم که شغل و مقام سابق کشور خودمون رو به ما که
نمی دادند و تا زبونشونو یاد بگیریم مدتی طول می کشید با این حال از اون اول
بخاطر مکانیکی ماشین که بلد بودم در تعمیر ماشین به مکانیک های محلی
کمک می کردیم و پولی گیرمان می آمد.
ما در این کشور مهمان بودیم و محلی برای ِِ زندگی به ما داده بودند و پولی هم
برای تامین حداقل احتیاجات زندگی دریافت می کردیم. که از آنها ممنون هستیم .
ولی پولی بود که با مدل ِ زندگی کردن بچه ها و میل آنها به داشتن لباس
و کفش مارک دار جور در نمی آمد . از همین پول های سیاه ، اون جور خواسته
های بچه ها تامین می شد.
من خودم کفش 17 مارکی ورزشی خریده بودم و شیک و قشنگ بود ولی آقا
پسر می خواست کفش 160 مارکی بخرد . می گفتم آخه پسر جان این کفش
به این خوبی با این قیمت مناسب را بپوش هر شش ماه هم یکی دیگر بخر ،
هم همیشه کفش نو و تازه داری و هم ده تا کفش با پول این یک دونه کفش
می شود خرید.
می گفت آخه بابا ، من از همشاگردی هام خجالت می کشم ، اونا همه
کفش و شلوار و پیراهن های مارک دار می پوشند و من نمی تونم با این کفش
های مارک الکی ، که معروف نیستند با اونا در یک ردیف باشم . اونا با یک نگاه
دیگه ای به آدم نگاه می کنند.
با نگاه ِ خوب چاره ای نداریم ِ خانم  ِ خونه ، پول را بهشون می دادیم که آقایان
خودشان را کمتر از دیگر بچه های همکلاسی ندانند و احساس حقارت نکنند.
 .
نشون به اون نشونی که بعد از هشت ماه کفش آقا پسر ها دیگر از قیافه افتاده
بود و یواشکی از کفش ورزشی من استفاده می کردند . یک وقتی عصری آمدم
که اون کفش هایم را بپوشم ، متوجه شدم که نیست و مادرشون گفت که
یکی از پسر ها اون کفش ها را پوشیده است .
باکفش های کَت و کُلُفت می رفتم زیر ماشین ها را جوشکاری می کردم ،
قطعه های ماشین را عوض می کردیم ، بدنمان از جرقه ها یا ذوب شده های
جوشکاری می سوخت و با آخ و اوخ خودمان را خنک می کردیم . دست و بالمان
روغنی یا با گریس سیاه می شد با بوی بد ، کار سخت ، محیط بدی ، که ما ها
را آدم حساب نمی کردند ، کار می کردیم . از نوع تبسم  در نگاه و صحبت شون
این حالت دیده میشد ، ولی بی احترامی هم به ما نمی کردند .
 .
پولی سر هم می شد و توقعات آقا پسر ها بر آورده می شد . مهمونی رفتن
از این شهر به اون شهر با ماشین شخصی و بنزین و تعمیر یا خرج و بَرج ها
که ، حالا اون ایرانی تولد بچه شه ، اون عروسی داره ، کادو بخر ، لباس برای
خانم بخر ، این خانم های ما هم که معلوم نیست از کجا این رسم و رسوم
را یاد گرفته اند ، لباس برای عقد را موقع عروسی نمی شود پوشید ، حالا
عروسی چهار ساعت بعدش هست یا فردا پس فرداشه ، فرقی نمی کنه .
لباس عروسی قبلی را هم نمی شود در این عروسی استفاده کرد و خلاصه از
این جور بَرج ها فراوان بود که با کار اضافه و زحمت بیشتر  ِ من ، یعنی پدر
خانواده ، یعنی حمال بزرگ ، این هزینه ها باید تامین می شد.
 .
یه پولی کنار گذاشتیم و با اون پول بورس بازی کردیم ، یکسال وخورده ای
خوب بود . در این زمان از بانک وام گرفتم که مبلغ خرید و فروش بیشتر باشد .
ضمن کار روزانه گوشمان به رادیو تلویزیون و چشممان به روزنامه بود و شب
توی اینترنت اخبار اقتصادی و بورس را مرور می کردم و راضی بودم از خرید ها
و فروش هایم ، که بعد یک دفعه یازده سپتامبر شد و تا به خودمان به جنبیم ،
سی هزار یورو ضرر کردم.
خودمان در ناراحتی از این وضع ، مبهوت و وامانده و حیران ، نطق های بعد از اتفاق
خانم هم از یکطرف ، که باید این کار را می کردی ، باید اون کار را نمی کردی
و اندرزهای سرزنش آلود بعد از وقوع حادثه ، بیشتر باعث آزار روح می شد.
.
راهنمائی هائی که خودشون هم از قبل نمی دانستند ، ولی وقتی وضعی پیش
می آید و مشگلی ایجاد می شود ، عقل بعد از اتفاق شون بکار می افتاد و با
در نظر گرفتن رخ داده ها ، شماتت شروع می شد که باید این کار را می کردی
یا باید اون کار را می کردی. خوب معلوم است که هرکسی هم که باشد وقتی
از قبل بداند که چه خواهد شد ، کاری که به ضرر است ، انجام نمی دهد.
 .
بطری دیگری درخواست شد ، گلوی پیرمرد خشک شده بود و سیگاری دیگر
را روشن کرد و درد ِ دلش را ادامه داد.
من تا جائیکه می توانستم در بهترین حالت ها با بهترین اطلاعات و معلومات
و امکانات ، در بهترین شرایطی که ممکن بود ، با سعی و کوشش فراوان ،
برای بهتر شدن گذران ِ زندگی مان کوشیده ام .
حال اگر چرخ روزگار به نحوی چرخید و چاله های مسیر و راه ، عمیق بود
و روپوشانی شده بود و آنچنان به نظر نمی رسید که بود ، خوب من با بهترین
حالت هائی که برایم ممکن بود ، در کوشش و تلاش بوده ام ، اگر نشد ، خوب
دیگه من تلاشم را کرده ام ، دیگر بیش از این نمی توانستم به بخشید ، نمیدانم
چه کار باید می کردم ؟
.
ایراد می گرفتند که چرا توی بورس و سهام ، پولت را از دست دادی؟
گفتم خوب ، بزرگترین شرکت های اروپا و امریکا و چندین شرکت
مهم و معروف دنیا هم میلیون ها و نزدیک به میلیارد ها یورو  و دلار
در همین زمان ِ یازده سپتامبر ضرر کردند.
شرکت های بزرگی که افرادی با دکترای اقتصاد و کارشناسان مختلف اقتصادی
و اجتماعی براشون کار می کنند و همه جور پیش بینی ها و برآورد ها را در
زمینه یه در آمد ها و امکان ضرر ها ، بررسی می کنند ، ولی با این حال ،
هم اون ها و هم سهام داران ضرر های بزرگ کردند.
من که آن معلومات ِ اقتصادی و جامعه شناسی را که ندارم ، خوب معلوم است
که نمی توانستم پیش بینی این ضرر را بکنم و از آن دوری کنم.
خوب معلوم است ، اگر کسی از قبل بداند که در کاری ضرر پیش خواهد آمد ،
آن کار را نخواهد کرد.
هرکدام از ما کمی از لیوانش را نوشید و هر دو در سکوت به سبک و سنگین کردن
شنیده ها و گفته در فکر ها ادامه دادیم .
..
سوز
19 آذر 1389 – 10.12.2010 
09 دی 1390 – 30.12.2011 

هیچ نظری موجود نیست: