‏نمایش پست‌ها با برچسب بهشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بهشت. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

چه حال و هوای خوبی

 چه حال و هوای خوبی

..

یک زمانی گویا سال 88 میلادی بود، با اتوبوس از تهران

به استانبول می رفتم، پس از ساعت ها معطلی در مرز

بازرگان و بازرسی دم مرز از اتوبوس به اون طرف مرز

در ترکیه رفتیم.

اتوبوس در اولین فروشگاه دم مرز نگه داشت و ما با

اشتیاق به داخل فروشگاه «فری شاپ» رفتیم...

اولین کاری که کردم یک آبجو قوطی که در یخچال بود

را پیدا کردم و به صندوق بردم و بعدش «پاقت» در

قوطی آلومینیومی را باز کردم و آبجو خنک را با

مسرت و شادی از رسیدن به محبوب بالا کشیدم و آه...

یک هوای هاااا ه ه ه بیرون دادن از سینه را دلیلی بر

لذت بردن از آن زمان و حالت، احساس می کردم.

.

حالی داشت...

بعد از برگشتن به ایران، این آخوند دولتی، قرائتی،

داشت تعریف می کرد که، ایرانی ها می روند و

آنور ِ مرزِ، یک آبجو سر می کِشَند و خوشحال هستند

که به آزادی رسیده اند.

آره... من از این حالت لذت می برم، دوست دارم که

آبجو خنک بخورم و لذت به برم.

اگر تو و هم لباسی هایت از نماز شب خواندن، لذت

می برید، نوش جان تان، به من چکار دارید؟‌

آیا توی بهشت، تویه آخوند، می توانی برای آبجو

خوردن ِ من شفاعت کنی و گناه من را به بخشانی؟‌

نه که نه

پس برو دنبال کار ِ خودت و به کار ِ من کار نداشته باش!

.

ما از این که بخواهیم به زور به بهشت برویم،‌ زده شده ایم.

آقا،‌ بهشت ارزونی یه خودتون.

شما چه مسئولیت و تعهدی نسبت به من داری که می خواهی

مرا به بهشت به بری؟

برو و با بهشت ِ مورد ِ علاقه ات خوش باش!

من با این آبجو و حالش، خوش هستم، خب به تو چه؟

مگه من از تو می پرسم که این نماز شب خواندن چه

لذتی دارد و چرا نماز شب می خوانی؟

نه.

پس تو به کار خودت، من به حال خودم.

..

۰۸ اردی بهشت ۲۵۸۵ شاهی -  ۱۴۰۵ هجری خورشیدی

28.04.2026


۱۴۰۳ دی ۶, پنجشنبه

جهنم بهتر از بهشت

 جهنم بهتر از بهشت

..

یکی از دوستان که تصور «بهشت خسته کننده» را خوانده بود، می گفت

از بهشت که بریدیم، یک گوشه از جهنم را هم نشان بده!

..

آن طور که تا به حال شنیده ایم، بهشت جای مردان خدا هست.

این نماینده های خدا، لباس های بلند می پوشند و ریش می گذارند

و در هر کاری اول از همه، خدا را یاد می کنند و بعضی هاشون

یک زمانی را بیشتر از بقیه، از صفات خدا می گویند، یعنی ما

دیگه خیلی خدا را قبول داریم و بعد صحبت را شروع می کنند.

چند تايی از این نماینده  های خدا، زشت چهره و ترسناک هستند.

تجسم بهشت در کنار این مردان خدا، غم انگیز می نماید.

.

این مردان خدا، مردانی هستند که در تمام عمرشان، مفت می خورند و

از دسترنج مردم دیگر که کار می کنند و با زحمت و عرق ریختن،

پول در می آورند، زنده گی راحت و آسوده ای برای خودشان

به عنوان نماینده های خدا درست کرده اند.

و در سرمای زمستان در عبادت گاه های گرم و نرم و در گرمای تابستان

در عبادت گاه های خنک تر از بیرون، به قصه گوئی و داستان پردازی

مشغول هستند.

بیشتر این مردان خدا، داشتن زن ها یا حوری های بسیاری را در بهشت

و برای خوردن و نوشیدن، بهترین خوردنی ها را وعده می دهند.

بعضی هاشون هم که از کشتن مردم دیگر، که به دین این ها باور ندارند،

صحبت می کنند.

پس توی بهشت با یک عده ای حریص و طمع کار و قاتل و آدمکش که

به اسم خدا مردم را به قتل می رسانند، طرف هستیم.

.

ولی در جهنم، که جای کافران هست، از معروف ترین موسیقی دان های

جهان و معروف ترین پزشک های جهان و بزرگ ترین دانشمند ها و

بهترین هنرپیشه ها و فراوان، از هنرمندان جهان پیدا خواهیم کرد. 

.

و بزرگ ترین شاعران ایران را در جهنم خواهیم یافت چون هیچ کدام

کتاب شان را با نام خدای مردان خدا «الله» آغاز نکرده اند.

حافظ با ساقی، سعدی با خدای بزرگ، مولوی با صدای نِی و فردوسی

با نام خداوند جان و خرد، کتاب شان را نوشته اند.

بزرگ ترین دانشمندان ایران را به نام شراب خوار و کافر می شناسند،  

زکریای رازی که پیامبران را دروغ گو خطاب کرده بود و خیام که

ریاضی دانی برجسته بود و تقویم ایرانی را با دقت بسیار در هزار سال

پیش تنظیم کرده است، به می خواری و خوش بودن سفارش می کند.

.

بودن در جهنم در کنار این همه مردان بزرگ و اندیشمند و فهمیده و دانا،

بسیار دلپذیر تر از بودن در بهشتی هست که طالبان آن بهشت، به عشق

حوری ها و طمع شیر و عسل در جوی کنار درختان، عمل کرده اند. 

.

مردان خدا که با موسیقی مخالف هستند و ساز ها را حرام می دانند، پس

همه نوازنده ها و خواننده ها و وسایل موسیقی در جهنم خواهند بود که

محیطی بسیار دلپذیر تر از بهشت خواهد بود.

.

خب آن جوری که مردان خدا می گویند، اگر قرار است که در جهنم

پوست ما را بسوزانند و دوباره پوست در بیاوریم، از این پوست خوب

شدن تا اون دوباره پوست سوزانده شدن، از محیط با نشاط و پُر از ساز

و آواز لذت می بریم، چون اون پوست سوزاندن ما، جوری نخواهد بود  

که بمیریم و یک جوری باید زنده باشیم که درد سوختن پوست را حس

کنیم و زجر به بریم، باز بهتر است از تحمل قیافه های مردان خدا،

که بیشترشان، جز دروغ گوئی و فریب کاری، کاری نکرده بودند

و جز حرص و طمع و چشم داشتن به زنان و دختران، هنری نداشتند.

.

حاجی هائی که در ماه محرم، خرج امام حسین می کنند و تکیه درست

می کنند و دسته های زنجیر زن و سینه زنی به راه می اندازند و شام

و ناهار می دهند و روضه خوانی به راه می اندازند، در جهنم نیستند و

این خودش یک سعادتی هست که این آدم های دو رو و ریا کار را در

دور و بر خود نمی بینیم و نباید اون ها را با ناراحتی تحمل کنیم.

حاجی بازاری که حاجی بودنش نه برای خدا، بلکه برای جذب اعتماد 

مردم و راحت تر دروغ گفتن و احتکار کردن جنس های مورد نیاز مردم 

برای بیشتر پول درآوردن بود، دیدن این نوع حاجی ها در بهشت،

یک عذابی هست که در جهنم نیست و چه آرامش خاطری خواهد بود.

.

یک روایت کننده از بهشت و جهنم در تلویزیون، چنان با قاطعیت حرف

می زد که گوئی خودش رفته اون جا را دیده و برگشته است...

می گفت که زبان در بهشت عربی هست و زبان جهنم فارسی.

خب اگر در بهشت یک لیوان آب بخواهیم باید بگوئیم:‌

اَنَ... اَنَ... اَنَ... نمی دونم چی چی؟

ولی در جهنم با زبان شیرین فارسی آب می خواهیم

و چه لذتی دارد یک لیوان آب خنک در جهنم با لهیب آتش.

در جهنم آب خوردن هم لذت بخش تر از بهشت است.

بهشتی که نه شعر دارد و نه موسیقی و نه رقص و آواز...

خیلی بدون روح و خسته کننده هست که... ولی در جهنم یک بشکن و

بالا بنداز که بکنی، صد تا همراه پیدا می کنی و خوش می گذرد.

.

همه دوستان و رفقا و همدل ها را در جهنم خواهیم دید، چون اون ها هم

نماز نمی خوانند و روزه نمی گیرند و تظاهر به دین داری نمی کنند.

پس جهنم جای دوستان و یاران است، و موقعی که پوست هامان شروع

به سوختن می کند، به شوخی و مسخره بازی از همدیگر می پرسیم که

الان از بین یک تا ده، درد سوختن ات چند است؟ و وقتی یکی از دوستان

یک عددی می گوید، دیگران برای این که قوت قلبی به دوست بدهند،

با خنده و شوخی می گویند که مال من بیشتر است ها... هاها هاها.  

.. 

سوز 

۰۳ دی ۲۵۸۳ شاهی -  ۱۴۰۳ هجری

23.12.2024


۱۴۰۳ شهریور ۲۱, چهارشنبه

بهشت خسته کننده

بهشت خسته کننده 

..

یک نگاهی از راه دور به بهشت، یک جای سرسبز را نشان می دهد 

که مردم در آن سرگردان هستند و نمی دانند که چه کاری بکنند. 

تاجر بازار، محصولی ندارد که آن را از جایی با زبان بازی 

و زیر فشار گذاشتن فروشنده، ارزان خریده و در جای دیگر 

با تعریف های دهان پرکن، گران تر بفروشد. 

در و پنجره ساز و نجار و آهنگر، چیزی را نباید به سازند و جفت و جور کنند. 

مهندس و آرشیتکت، معمار و بنا و کارگر ساختمانی، چیزی برای ساختن ندارند. 

مکانیک ماشین و برق کار ساختمان، کارخانه و ماشین های صنعتی، 

کاری برای انجام دادن ندارند. 

استاد و معلم و دانشمند، چیزی برای یاد دادن ندارند. 

آخوند و ملا، اگر که انسان بوده باشند وبه بهشت، راه داده بشوند، 

که دیگه هیچ چی برای گفتن ندارند، هرچی که می گفتند و راست و دروغ 

را سر هم می کردند که، وعده و دورنمای بهشت بود، حالا که دیگه 

مردم در بهشت هستند، چی دارند که بگوید؟ 

مجلس و نماینده و وکیل و وزیر و رئیس جمهور و انتخابات و تبلیغ های 

انتخاباتی وجود ندارد تا برای این که بدتر انتخاب نشود، «به بد» رای بدهی. 

چون هیچ گزینه ای نداری و تنها امکان داری که به یکی از«چند تا بد» 

که «از بالا» برایت انتخاب کرده اند، رای بدهی. 

دیگه اون جا تو بهشت، این رئیس جمهور نمی اید از اون یکی بد بگوید 

و آن یکی نمی گوید که نگذاشتند کار کنیم. 

. 

دیگر از شرکت های بزرگ خبری نیست که درآمد های بسیار زیاد به دست آورند. 

آن ها که مثل اختاپوس در همه جای جهان دست دارند و سیاست مداران را 

در کنترل خود نگه می دارند، و جنگ به راه می اندازند که با فروش به 

دو طرف جنگ با واسطه هائی که دارند، پول های خیلی زیاد را 

به حساب های خود واریز کنند. 

شرکت های بزرگی که به بهانه های جنگ و خرابی محل های تولید، 

ناگهان همه چیز را گران می کنند و اجناس را به خصوص خوراکی را، 

به چند برابر قیمت می فروشند. 

.

خانم های خانه دار، که دیگه نباید پخت و پز کنند و خونه را گردگیری کنند 

و لباس ها را در ماشین لباس شوئی بگذارند و برای خشک کردن 

به طناب آویزان کنند. 

نه نگرانی برای تهیه خورد و خوراک هست، نه بایستی بچه ها را برای رفتن 

به مدرسه آماده کنند و  این را نه پوش، آن را به پوش هوا سرد است، 

و کارهای مختلفی که تمام روزشان را پر می کرد و وقت کم می آوردند، 

حالا که دیگه نیست، می مانند که چکار کنند؟ 

از لوازم آرایش هم که خبری نیست تا خانم ها دو ساعت جلوی آئینه به نشینند 

و صورت شان را نقاشی کنند. 

به نظر می رسد که در اون جا، رستوران و قهوه خانه ای نیست که مردم 

دور هم به نشینند و خوراکی بخورند یا چای و قهوه به نوشند، 

به گفته یه آخوند ها، هر چی که آرزو کنی، جلویت حاضر می شود. 

.

به نظر می رسد برای مردان همین می ماند که از خاطرات گذشته شان 

برای همدیگر تعریف کنند، و خانم ها به نظریه پرازی ها و مراقبت های شان 

در مورد زی زی، و سی سی، سخن بگویند و یک عیبی روی این 

و یک عیبی روی آن بگذارند، خلاصه یعنی غیبت کنند. 

.

شاید در بهشت تلفن موبایل وجود نداشته باشد که همه با این که دور هم 

نشسته اند ولی هرکدام تا آن اندازه با موبایل خودشان مشغول باشند 

که با بغل دستی یا روبرو شان صحبت نکنند. 

نه تاکسی هست نه اتوبوس که جایی بخواهی بروی، هرکجا که اراده کنی 

بروی، در همان جا ظاهر می شوی. 

پس چه کاری می توان داشت که روز ها بی هدف گذر نکنند؟ 

یک فکری باید کرد و یک راهی را بایستی پیدا کرد.

..

سوز 

۲۰ شهریور ۲۵۸۳ شاهی - ۱۴۰۳ هجری 

10.09.2024

.

۱۴۰۳ مرداد ۱۵, دوشنبه

بهشتم آمدم در خواب


بهشتم آمدم در خواب

..

صبح داشتم از خواب به بیداری می رسیدم، که کمی خود را در خواب و بیداری

نگه داشتم و رویای بهشت را دوباره مرور کردم که یادم به ماند.

ساعت را نگاه کردم، حدود ۰۹:۲۲ دقیقه بود. دیشب تازه حدود ۲ نیمه شب

روی تختخواب دراز کشیدم.

در خواب می شنیدم که در بهشت هستم و داشتم یک کشوئی را بیرون

می کشیدم و دوباره به سر جایش هول می دادم.

کشوی بالای کمدی بود که در راهرو یا در اتاق می گذارند و در پائین آن

لباس یا ظرف و ظروف می گذارند، بلندای کمد، تا زیر سینه بود.

.

جنس کشو، از بلور سفید بود یا مثل بشقاب های فرانسوی بود

که به نظر چینی هست ولی از بلور و شیشه است.

کشو برق می زد و خیلی زیبا دیده می شد.

در یک نظر کمد مشابه چوبی را در نظر آوردم، و به نظر می رسید که

از نوع چوبی اش زیباتر است.

همه جا روشن و خوش بو و رویائی بود.

.

چیز دیگری از بهشت یادم نیست، ولی خب می شود در رویا هایم، 

آن را آن جوری که می خواهم بسازم و دل به آن خوش کنم که:

بهشت چنین جائی هست.

.

در بهشتی که نباید کار کنی و خورد و خوراک فراهم است و

آن چه را بخواهی، جلویت حاضر می شود. یک عده ای که

اندام زیبائی ندارند، مثل من، با لباسی سبک و راحت، خود را

مورد پسند تر نشان می دهند و یا با تن پوش ها، بد نما های

بدن های خود را می پوشانند که برای دیگران آزار دهنده نباشد.

.

یک خانم مومن و نماز خوان و کمی چاق و یا پیر، که گوشت

های بدنش در جا هائی، زیادی هست، به نظر نمی رسد که

در بهشت، به یک  خانم زیبا رو و مانکن تبدیل شود.

و یا یک مرد شکم گنده و پشمالو یا پیر و خمیده، ناگهان به

یک ورزشکار و قهرمان زیبائی اندام تبدیل شود.

.

این گروه زمینی های کج و کوله، لباس می پوشند

و مردان خوش بدن و خانم های زیبا رو، نیمه لخت

به دل بردن و عشوه گری مشغول هستند.

.

 و چون اون زیبایان، برای خدمت به ما مردم و برای

پاداش ما در رفت و آمد هستند، هرکدام را که اراده کنی،

در کنارت هستند و هرچه می خواهی انجام می دهند.

.

خورد و خوراک که هست، خونه و باغ هم که هست،

مردان و زنان خوش اندام و زیبا رو و دلبر که هستند،

پس می ماند چند همدل و همزبان که با اون ها سخن

بگوئی و از کارهای خوبی که کرده ای یادت بیاید و

داد سخن بدهی، شاید یک کمی هم زیادتر از آن چه

که بوده بگوئی و یا به خالی بندی های دیگران گوش دهی.

.

دیگه توی بهشت، چکار می شود کرد؟

کسی که به کمک احتیاج ندارد که خودت را با کمک

کردن به دیگران مشغول کنی.

اگر دکتر عمومی بوده ای و یا جراح، اون جا دیگر

کاری برای انجام دادن نداری.

اگر برق کار بودی و یا نجار و یا بنا و معمار، باز هم

اون جا کاری نداری، بهترین دیوار ها و بناها در آن جا

هست و احتیاج به تعمیر و درست کردن ندارند.

خیاط و آشپز هم اون جا بیکار می شوند.

هر لباسی که آرزو کنی فوری در جلویت ظاهر می شود

هر خوراکی که هوس بکنی درجا جلوی چشم قرار می دهند.

.

حاجی بازاری ها هم اون جا دیگه براشون خسته کننده می شود.

جنسی نیست که اون ها خریداری کنند و کمی بیشتر از قیمت

خرید به دیگران بفروشند و پولدار بشوند.

.

به نظر می آید که می ماند یک برنامه ورزشی و  روزانه که

با دوستان و همدلان چند تائی با هم مشغول باشید تا زمان

خوردن ناهار و شام بشود.

نمی دانم اونجا در بهشت، فیلم های سینمائی هم هست که

با تماشای فیلم های گوناگون خود را مشغول کنیم؟‌

.

پس چکار کنیم؟

شاید بشود جدول حل کرد و یا «سوودوکوو» بازی کرد.

به نظر نمی آید  که در بهشت، بازی تخته نرد و شطرنج

مثل بعضی جاهای روی زمین، ممنوع باشد.

می شود تخته بازی کرد، کُرکُری خواند و تاس ریخت.

.

آهان تازه به فکرم رسید، اون جا هم اگر تابلت و تلفن موبایل

داشته باشیم که دیگه وقت کم میاوریم و حوصله مون سر نمی رَوَد.

.

با بچه ات که صحبت می کنی، یک صدای دیلینگ کوچک

می آید و دختر خانم، یا آقا پسر، در حالی که سرش را برای

حرف های شما تکان می دهد، نگاهی به اون موبایلش

می اندازد و یک دفعه تکان دادن های سرش از حرکت می ماند

یعنی که شش دانگ حواسش را موبایل با خودش برد، قلب ما

می خواهد از جایش در بیاید که چی شد؟ نگران می شویم، ولی

باز دوباره به سوی شما نگاه می کند و تند تند سرش را تکان

می دهد که یعنی ادامه بده، چیزی نبود، دارم گوش می دهم.

.

پس همون...، خدا می خواست که مردم با موبایل و تابلت آشنا بشوند

بعدش دنیا را به آخر برساند که مردمی که به اون دنیا می روند

بلد باشند چکار کنند.

اون قدیمی تر ها هم که موبایل ندیده اند و با شعرهای سعدی

و حافظ حال می کردند، از جدید تر ها، کار کردن با موبایل

را یاد می گیرند و... پس برو به رویم...

یک بهشت پر از حوری و چای و قوری و موبایل و مردم

سر در موبایل...

راستی اونجا در بهشت، قهوه از برزیل می آورند یا اکوادور

چای از لاهیجان هست یا از سیلان؟‌

از اون حرف ها هست ها...

خب گفتی که هر چی آرزو کردی جلویت ظاهر می شود، که

خب آره، نگرانی هست دیگه، پس هیچ چی، فکرشو نکن،

فکر همه جاش رو کرده اند، خوش باش.

راستی، هرکی می تونه بهشت خودش را داشته باشه،

همون جوری که دوست داره، با اون شکل و رنگی که

دوست داره حوری هایش باشند، و هم زبان هایی که

دوست داره داشته باشه، هیچ نگران نباشید.

با خیال تخت و راحت.

..

۱۴ اَمرداد ۲۵۸۳ شاهی -  ۱۴۰۳ هجری

04.08.2024