۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

1500 سال عشق یا تحمل؟

1500 سال عشق یا تحمل؟   ..
یک برداشت برای اسکلت زوجی که 1500 سال دست در دست هم دارند 
خبر از:  انجمن زنان در بند
«بقایای باقیمانده از اسکلت یک زوج از دوران روم باستان نشان می‌دهد این زن و مرد 
یک هزار و 500 سال دست‌های یکدیگر را گرفته‌اند... یک حلقه برنزی 
در انگشتان زن دیده می‌شود و به نظر می‌رسد که این زن در حال نگاه کردن به مرد است».
..
از دید و نگاهی دیگر:
به نظر می آید اسکلت سمت ِ دست راست ، زن باشد ، شاید

استخوان های درشت تر میان بدن – لگن خاصره – دلیلی برای آن باشد.
ولی از حالتی که این دو تا اسکلت با هم دارند ، نشان می دهد که
دست راستی ، زن است و دست چپی مرد باید باشد.
حالا چرا ؟
به چند دلیل:
از قدیم هم مرد دست راست زن بوده و زن سمت چپ مرد راه می
رفته است .
مرد می گوید (دست چپ ِ ما):
آه عزیزم ، نمی دانم چطور شد که کار به این جا رسید ، من واقعن
متاسفم که باعث شدم تو هم توی دردسر بیافتی و با من در این جا
زنده بگور شوی . می خواهم بدانی که هر کاری که کرده ام از روی
وجدان پاک و عدالت خواهی و رعایت انصاف بوده است ، ولی خوب
حاکم ِ ظالم که مال مردم را مال خود می داند و جان مردم را در خدمت ِ
خود می خواهد و برای هیچ انسانی غیر از خودش ارزش قائل نیست ،
نمی تواند صدای حق طلبی را بشنود و هر صدای آزادی خواه را ،
دشمن ِ خود می داند. و هر آزادی طلب را به تیغ ِ جلاد می سپارد.
من شرمنده هستم که به روی ِ تو نگاه کنم و تمام ِ وجودم پُر از
تاسف است که چرا باعث شدم توهم گرفتار شوی.
.
زن می گوید (دست راست ِ ما):
آه عزیزم ناراحت نباش ، کاری که تو کردی کاری درست و انسانی بود
و هر کاری که تو درست بدانی از نظر من درست است .
من ترا دوست دارم و تا مرگ هم با تو هستم و در گوش مرد می گوید
که تو عشق من هستی و همانطور که گفته ام عاشقت هستم و
تا لب گور با تو هستم ، وقتی می گویم تا لب ِ گور ، نه اینکه فقط
تا لب گور ، منظور من این است که تا توی گور هم با تو هستم ،
من سرم را روی شانه ات می گذارم که آرامش ِ من است .
من ترا همیشه دوست دارم ، همانگونه که هستی.
بیا دستم را توی دستت می گذارم که تا ابدیت با هم باشیم .
بدون تو دنیا برایم ارزشی ندارد و نمی خواهم زنده بمانم .
و از این که در آخرین لحظات زندگی با تو هستم شادمانم .
.
فکر می کنی این حاکم ظالم تا چه زمانی می تواند به ظلم خود
ادامه دهد . او مال مردم را بالا کشیده و خودش میداند که کاری
بر خلاف ِ اخلاق و انصاف انجام داده است و همیشه در فکر و
در ناراحتی به سر می بَرَد . او سر ِ سالم به گور نمی بَرَد .
تو برای حق و عدالت مبارزه کردی و من موافق تو بودم .
پس ما با هم هستیم در زندگی و در عشق و در مرگ .
فکر کن اگر چند روز ، یا چند ماه بیشتر
، با ذلت و خواری زندگی
می کردیم چه ارزشی داشت ؟ خودمان از خودمان بدمان می آمد ،
.
ما با آزاد خواهی و حق طلبی مان ، خودمان و روحمان ، راضی و شاد است ،
ما باهم بوده ایم و با هم می میریم .
عزیزم ، سرم را روی شانه ات می گذارم تا در کنار تو آخرین لحظات
عمرم را سپری کنم ، ما با هم بوده ایم ، حالا باهم هستیم و تا
ابدیت باهم خواهیم بود

26.10.2011
...



از دید و نگاهی دیگر:
از قدیم هم مرد دست راست زن بوده و زن سمت چپ مرد راه می
رفته است .
مرد شانه هایش را بالا کشیده و رویش را به طرف دیگر گرفته و از دست
حرفهائی که زن می زند کلافه شده و نمی داند چکار کند ، و به نظر می آید
که شاید مرد ، دستش را روی دلش گذاشته و دارد می خندد ، یا از این همه
نق و نال و شماتت زن دچار دل درد شده است و یا دارد به حالت ِ ناچاری و
استیصال می گوید : آخه میگی دیگه چیکار کنم ؟
دست راستی ، هر دو دستش را روی کمرش گذاشته و سرش نسبت به
بدنش خیلی بطرف مرد جلو آمده است و دارد در گوش مرد با حالت تحکم
و تشر زدن صحبت می کند و حالت کشیدگی گردنش به طرف مرد
حالت اعتراضی دارد. در حالی که شانه راستش را بالا آورده و چانه اش
نزدیک شانه اش شده است و حالت حق به جانب بودن را نشان می دهد.
.
خلاصه تا توی گور هم ول نمی کند و مرد بیچاره را راحت نمی گذارد.
25.10.2011
..
سوز

۱۳۹۱ شهریور ۲۴, جمعه

شراب 2

شراب 2
..
بیار ساقی شرابی رخوت انگیز
کز آن نوشم ‌‌، کُنم غم ها همه ریز
رَوَم در خاطرات ِ خاطر انگیز
شرابی را که خوابم بهتر آرد
چو از باده شَوَم چون جام لبریز
..
سوز
15 شهریور 1391 – 05.09.2012

شراب


شراب
..
بده سرخین شرابی‌، چون لب ِ یار
کزآن نوشم‌، کُنم غم ها همه خوار
وزآن کوچک کُنم غم های بسیار
لب ِ یارم ز ِ سر‌، هوشم رباید
لب ِ جام باشدم همیار‌، و غم خوار
..
سوز
10 شهریور 1391 – 31.08.2012  

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

فرهنگ ایران، فرهنگ برتر

فرهنگ ایران، فرهنگ برتر
..
در یکی از سایت های اجتماعی سخنانی از برنارد لوئیس آورده بودند با این متن:
وی در سخنرانی "Iran in History"(ایران در تاریخ) که در مرکز موشه‏ دایان،دانشگاه تل آویو
ایراد شده(۱۸ ژانویه۱۹۹۹)،نقش ایران در تاریخ و تأثیر آن را بر تمدن جهان به اختصار مورد
بحث قرار داده است.
لوئیس در این سخنرانی خاطرنشان می ‏کند:«در دو هزار سال گذشته هیچ کشور گشا یا
نیروی خارجی نتوانسته است که بر زبان و فرهنگ ایرانی اثرات بنیادی بگذارد، که این یکی
از نشانه های فرهنگ برتر است، و فرهنگ برتر همیشه بر فروتر چیره‌گی یافته است.» [۳]
وی در کنفرانس بیلدربرگ، نتیجه می گیرد که تنها راه رویارویی با چنین فرهنگی،
نابود ساختن آن است و پیشنهاد می کند که ایران را به قطعات قومی گوناگون بشکنند
و میان کشور های نو پا تقسیم کنند
( پروژه‌های کردستان بزرگ، پشتونستان بزرگ و آذربایجان بزرگ)
..
این مردک «برنارد لوئیس» (Bernard Lewis) چه دشمنی با فرهنگ و مردم ایران دارد؟
خوب فرهنگ ایران، فرهنگ برتر است که برتر است به اون چه ربطی دارد؟
مگر کسی فرهنگ اون را خواست از دستش بگیرد؟
مگر فرهنگ یهودی ها فرهنگ فروتر است که ترس داشته باشد که
فرهنگ ایران، بر فرهنگ آن ها چیره شود؟
او با وجودی که اسم پروفسور را یدک می کشد اما هنوز کم سواد است و شاید دکترایش را
از طریق اینترنت و به مبلغی حدود دویست سیصد دلار گرفته است و
آدمی است ناسپاس و بقول ایرانی ها «گربه کوره» هست، زیرا
در کتاب مقدس یهودیان آمده است که کوروش کبیر،

قوم یهود را از اسارت نجات داد و آن ها را آزاد گذاشت که اگر می خواهند به اورشلیم برگردند
و در ساختن عبادتگاه هایشان به یهودیان کمک کرد. و آنها که نخواستند در ایران ماندند
و هزاران سال است که در ایران زندگی کرده اند. این پروفسور باصطلاح،
این را از اخلاق ایرانیان باید یاد گرفته باشد، باید فهمیده باشد که این فرهنگ برتر ِ ایرانی،
خودش را تحمیل به فرهنگ های دیگر نکرده است. او و یهودیان دیگر باید سپاسگزار از
مردم و فرهنگ ایران باشند که حدود دو هزار و پانصد سال در ایران زندگی کردند، و هم چنان،
زبان خودشان را داشتند، دین خودشان را داشتند و عبادتگاه های خودشان را داشتند.
و در طول هزاران سال به یهودیان، از طرف فرهنگ ایرانی، فشاری وارد نشده است
که باید به زبان ما سخن بگوئید، که باید به دین ما وارد شوید وگرنه باید جزیه بدهید،
که باید مانند ما نیایش کنید و خدا را بپرستید وگرنه از دین خارج محسوب می شوید
و جزای شما مرگ است.
به آن ها گفته نشده است که نام خدای ما را باید بعنوان خدای یگانه قبول کنید
وگرنه سرتان به باد خواهد رفت.
با مهر و محبت ِ ایرانیان در سرزمین ایران زندگی کردند و امنیت و آسایش داشته اند و حالا
فرزند ناخلف ِ یهودیان، نقشه برای نابودی و از بین بردن ِ فرهنگ ایران می کشد.
همین فرهنگ برتر بود، که اجداد تو را آزاد کرد و مانند فرمانروایان دیگر، به بردگی وانداشت.
در کتاب مقدس یهودیان از کوروش کبیر بعنوان مسیح و نجات دهنده یاد می کنند.
یهودیانی که به تازه‌گی زمزمه می کردند که دولت عراق باید خسارت به یهودیان بدهد
بخاطر این که در دو هزار و پانصد سال پیش در سرزمین عراق دولتی، مردم یهود را به
اسارت گرفته بود و طلا های آن ها را تصاحب کرده بود، همان ها، باید توی دهن این
مرد با افکار پلید بزنند که هی! دو هزار و پانصد سال پیش، ایرانی ها ما را از اسارت نجات دادند،
ایرانی ها به قوم یهود خدمت کردند.  این حرفها چیه؟
.
با اطمینان صد در صد می گویم و اطمینان خاطر دارم که بسیاری از یهودیان، مخالف نظر
و عقیده یه این پروفسور ناپاک هستند. از بسیاری از یهودیان علاقه داشتن به ایران و ایرانی را
شینده ایم و دیده ایم.
در فیس بوک هزاران عکس و مطلب در طول این چند ماه گذشته از طرف یهودیان منتشر
شده است که می گویند: ایرانی ها، ما شما را دوست داریم. خیلی از یهودی های دیگر هم
مخالف جنگ دولتشان با ایران هستند و برای این مخالفت تظاهرات ضد دولتی هم کرده اند.
و تعدادی از یهودی ها نوشته اند که ما حاضر نیستیم برای جنگ شما بمیریم و خود را فدا کنیم.
NOT READY TO DIE IN YOUR WAR
بعنوان یک ایرانی، شنیدن نقشه برای تجزیه ایران دردناک است،
اگرچه در خارج از ایران زندگی می کنیم.
این باصطلاح، خاورمیانه شناس که هیچ، اگر بزرگتر از اون هم،
چنین حرفهائی در باره یه ایران بزند، تو دهنش باید زد.
او چه خاورمیانه شناسی است که راجع به اخلاق ایرانیان اینقدر کم سواد و کم اطلاعات است؟
آنطور که در ویکی پدیا فارسی نوشته شده، در مورد عراق، مشاور پرزیدنت بوش بوده است،
و شاید به نظر من، برای همین اطلاعات غلط و نظرات اشتباه او بوده است که تا به حال
چندین بار در اخبار آمده است که عمل امریکا، حمله امریکا و هشت سال درگیری امریکا
در عراق اشتباه بوده است.
چنین مشاورانی داشتن برای امریکا، چنین اعتراف به اشتباهاتی هم پشت ِ سر دارد.
..
سوز
20 شهریور 1391 – 10.09.2012
برنارد لوئیس
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

چه دانستم



چه دانستم
..
چه دانستم‌، من آن گاهی که دانستم‌،
شرابی ارغوانی را‌ دو پیمانه‌، درونم، جا توانستم‌،
به ناز ِ چشم ِ آن ساقی‌، برای ِ یک قدح دیگر‌‌‌‌‌‌‌‌‌،
هنوز هم باز‌، برایش جای می جُستَم‌،
زمان را‌‌، از‌ برای ِ صحبتی شیرین‌، کنار ِ دلبری شیرین‌،
به دست ِ باده‌،‌‌ می شُستم‌!
ندانستم که هر پیمانه بیش از پیش‌، کُنَد سُستم‌،
شراب و باده های بعد از آن را‌، جای می جُستم‌،
برایش حال می جُستم‌، محبت از نگاه ِ‌ یار می جُستم‌،
ندانستم شرابی که کُنـَد مستم‌،
همان جا می کُنـَد سستم‌، به گفتارم من آهستم‌،
منی که با‌، اشاره از نگاه ِ‌ یار‌، فنر وآآآر می جَستَم‌،
برای ِ‌ چند قدم رفتن، کمک از نرده ای در دست‌،
یا که بر ایستادنم‌، بایدی‌، دیوار می جُستَم‌،
چه دانستم در این خوش حالت ِ مستی‌،
به بیدار ماندن و شوخی‌، کنار ِ یار‌، نیارستم‌‌،
بُتی رعنا که از زیبا رخان جُستم‌،
فتادم در کنارش‌، به سان ِ خرس ِ خواب آلود‌،
چشیدن های لذت بار و هم بازی‌،
به شد فانی و یکباره‌‌، شد از دستم‌،
چه دانستم‌،
به جای ِ لمس ِ شور انگیز، کنار ِ یار می خُسبم ؟
..
سوز
06 شهریور 1391 – 27.08.2012 

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

وطن فروش

وطن فروش
..
خود فروش‌، گرچه فروشَد‌، تن و نانی بخورد
صد شرف باشدش از آن ها‌، که وطن بفروشند
هر دو در حال ِ فروشند‌، کآورند سکه به دست
با شرف خود به فروشَد‌، بی شرف‌، مادر ِ خود
.
آنکه در راه ِ وطن‌، از جان ِ خود مایه گذاشت‌، سرباز است
بی شرف‌، بز دل و خائن بُوَد آنک‌، مام ِ وطن بفروشد
جامه بَر تن کُند از رنگ و ریا‌، ظاهر ِ خادم دارد
برق ِ چند سکه به فکر‌، خواهر و مادر به عیان بفروشد
..
سوز
08 شهریور 1390 – 29.08.2012