‏نمایش پست‌ها با برچسب سروده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سروده. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

نگاه

نگاه
..
نگاه که به خشم آلوده است، یار می کُشَد
لبخند به همرهش که شد، دلدار می کُشَد
یک کم از گوشه یه چشمت، مهربان نگاه
صد حلقه بگوش، در بَرَت‌، دلدار می کِشَد
..
سوز
05  تیر 1391 – 25.06.2012

۱۳۹۱ شهریور ۲۴, جمعه

شراب ۲

شراب ۲
..
بیار ساقی شرابی رخوت انگیز
کز آن نوشم ‌‌، کُنم غم ها همه ریز
رَوَم در خاطرات ِ خاطر انگیز
شرابی را که خوابم بهتر آرد
چو از باده شَوَم چون جام لبریز
..
سوز
۱۵ شهریور ۱۳۹۱ – 05.09.2012

شراب


شراب
..
بده سرخین شرابی‌، چون لب ِ یار
کزآن نوشم‌، کُنم غم ها همه خوار
وزآن کوچک کُنم غم های بسیار
لب ِ یارم ز ِ سر‌، هوشم رباید
لب ِ جام باشدم همیار‌، و غم خوار
..
سوز
۱۰ شهریور ۱۳۹۱ – 31.08.2012  

۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

دیکتاتورها هم عاشق می شوند



دیکتاتورها هم عاشق می شوند
..
منم عاشق به روی ِ ، ماه رویت
همی پروانه وار ، آیم به سویت
رَوَم در بارگــَه ، فرمانروا وار
نشینم من به تخت ، در خاک ِ کو یَت
.
که من خود عاشق ِ این بارگاهم
ز ِ مردم طاعت وُ تعریف خواهم
کنارم چپ وَ راست خدمت ، گزارند
به پایم سر نهند ، گویا که شاهم
.
یکی بد گفت ز ِ من ، او را نخواهم
نمی گویم که من ، خود بی گناهم
گناهی گر نمودم ، این که عیب نیست
بپوشید آن بدی چون ، من ، بخواهم
..
سوز
30 بهمن 1390 – 19.02.2012
.........         ........
در روزنامه ای مجازی ، این تیتر را دیدم و به آن خندیدم و این شعر را سرودم.
البته عاشق شدن دیکتاتور ها ، منطقی می نمود ولی برداشت ِ من
از عاشق شدن آنها این بود که نوشتم. 

۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

نام ِ نیک

نام ِ نیک
..
تو ای حاکم ِ تیز و با عقل و هوش
شنو حرف ِ مردان ِ عاقل که گفتند ، به گوش
بیاور به مردم ، فراخی به کسب و به کار
به جمع ِ غنائم ز ِ اموال ِ مردم ، نه کوش
.
به دلخواه خوردی ، لباس های فاخر به تن کرده ای
سرائی که در آن به اجلال ، به فامیل سکون کرده ای
چه خواهی به بُردن به جز نیک و بد ، تو ، به آن یک سرای
به جز نامی از تو نماند ، به کاری که آنرا ، چه سان کرده ای
..
سوز
24 اسفند 1389 – 15.03.2011 

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

پدر


پدر
..
ای نوشته بوسه زن در جا ، به دستان ِ پدر
دور باشد از چنین دستان ، حال ، لبهای پسر
آن پدر ، کو تربیت را بر پسر دستور داشت
جُور پنداشت از پدر ، پس عنادش کرد ، آن پسر
..
سوز
16 بهمن 1389 – 05.02.2011

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

خنده بَر ، دار

خنده بَر ، دار

..

خنده ام بر لب ِ دار ، دارد نشان ، حسّ ِ رضایت می کنم

دستهایم بسته با دستبند ِ فولادی ، وداعت می کنم

با تمسخر ، ای نوکری از نابکار ، دارم نگاهت می کنم

من تبسم بر حماقت ، بر خیانت ، بر سفاهت می کنم

.

خنده ام خود مظهر ِ آزادگی ست ، راضی ز ِ کارم می روم

عمر بی ارزش ز ِ تسلیم وانهاده ، شادان ، خرامان می روم

آنچه را اَندر توانم بوده است ، بر ضد ظلم کوشیده ام

من لباس ِ افتخار در جنگ با ،  اهریمنان پوشیده ام

.

مبین ، بند ِ ظالم به دستم به پایم ، کنون محکم است

ز ِ بند ِ حقارت ، زبونی ، موالی رهایم ، دلم روشن است

خنده ام ، ریشخند بر غاصب ِ این ملک بی آزادی است

هر یکی ویرانگر ِ این خاک و بوم ، با جمله یه آبادی است

.

خنده دارم بر لب و ایستاده ام در پای ِ دار ، جلاد ، از رأی شماست

حلقه دارم ، از طناب ِ دار به گردن ، خنده بر ریش شماست

هر دو دستم بسته از پشت ، در دو حلقه ، مانعی پولادی است

مادرم ، دارد دلی پُر از تأثر ، اما از امّید ِ رهائی خالی است

.

می زنم لبخند بر مادر ، مشو غمگین ، خوشحااال باش کین پسر

سربلند او زیست و آزاد ، ظالمان را بر ترحم ، خم نیاوردست سر

.

تیغ ِ تیز ِ حاکم ِ ظالم ، هراسانم نکرد

من به لبخند پای ِ دار ، گویم نبازیدم نبرد

او ز ِ فکر ِ خنده ام ، بر خود به پیچد در نهان

خنده ام بر دار ِ ظلم ، جاوید به مانَد در جهان

.

من به آنک ، خود جانشین ِ کردگار و حق به خواند ، خندیده ام

من به پاسدار بودن از ، آزادگی ، ضد دغل جنبیده ام

مادرم خوش باش ، کین پور ِ تو آزاد زیست ، پس خندان به رفت

هم چو مزدور از فلسطین ، ضد ایران ، پول ندارد او به کف

.

در وداعت مادرم ، دستم که بالا می برم

دست ِ دیگر ، بند ِ دستم آورد ، پشت ِ سَرَم

رو ! برای ِ خاک ِ ایرانِ عزیز چند پور ِ دیگر هم ، به زا

خاک ِ ما پاااک می باید شدن ، زین مردمان ِ ناروا

.

ای شما بر مُلک دارا غاصبان ،

ای شما با زور و زر ، بر مردم ِ ما غالبان

ای شما اندر لباس ِ دین پرستان

ای شما ها ، مصحف و قرآن به دستان

.

ای شماهائی که ریش را مظهر ِ دین کرده اید

ای شما با جای ِ مُهر ، پیشانی آذین کرده اید

پول ِ بیت المال مفت خورده ، گردن ها ستبر

پول ِ مردم را به خارج داده اید و ، خوانده اید ما را به صبر

.

گفته اید ، ما راهنمایان ِ بهشتیم ، دستمان فانوس هست

آن چه را دادید به ما فقر است و ، وآنچ برباد رفت ، ناموس هست

آنچه آوردید به ما ، اشگ و غم و ماتم برای ِ مرده بود

آنکسی را که خودش ، از دار ِ دنیا ، سهم خود را برده بود

.

از میان خود یکی جُسته ، بزرگ کرده ، همه او را پرستید

از خدای ِ « او هست بزرگتر » نام  برده ، جای ِ آن آدم پرستید

مردم ِ ایران به فقر و تنگدستی ، روز و شب در کوششند

مردم ِ غزه ولی از ثروت ِ ایران ِ ما ، در راحت و آسایشند

.

آنچه آوردید به ما ، نه اسم آن آزادی است

آنچه را دادید به ما ، نه اسم آن آبادی است

عقل و فکر و گردش ِ اندیشه را محدود می خواهید شما

جز به عقل ناقص خود ، هیچ از ما نمی تابید شما

.

فکر و عقل ِ گردتان باشد خراب و ، از هزاران سال ِ پیش

لعن کفار کرده و ، آنرا که آنان ساخته اند دارید به پیش

هرکدام در مصرف ِ از نوترین ِ کافران ، باهم رقابت می کنید

دست ِ خانم را گرفته ، جت ها ز کافر را سوار ، دنیا سیاحت می کنید

.

ای شما ای خمس گیران ، زر پرستان

ای شما ای خنجر ِ دین را به دستان

ای شمائی که لباس دین به تن کرده جنایت می کنید

ای شما نام ِ خدا برده ، بر ایرانی خیانت می کنید

.

می زنم لبخند ها بر این تظاهر ، این دو رنگی

چون حنای ادعاتان پیش مردم هم ، ندارد هیچ رنگی

می زنم لبخند بر پایان ِ بد ، هم شوم و ننگین شما

می زنم لبخند بر پیروزی یه ایرانیان، بر نام معدوم ِ شما

..

سوز

30 آذر 1389 –  21.12.2010 

. 

در اثر تأثر از دیدن عکس وداع ،

از لبخند مجید کاووسی بر سکوی دار ،

با طناب دار به گردن و خداحافظی با لبخند

.

.


۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

مسیح

مسیح
..
دو هزار با یازده آمد ، سال ِ نو را با ، تولد از مسیح
بر صلیب آویز گردید ، پس صلیب ، آمد مسیح را چون ضریح
 .
یاد و ِی با  صلح و با همسایه را دوست داشتن است
گر یکی همراه ِ رأی و ِی نبود ، ننمود او را و ِی ، ذبیح*
..
سوز
11 دی 1389 -  01.01.2011
.
*ذبیح = گلو بریده شده ، قربانی 

۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

بیگانه در خانه


بیگانه در خانه
..
از ، گِل و ، از آب ِ ایران جسم شان پرورده است
خدمت ِ ایران نمودن ، هیچ را در خاطر است
روز و شب طبل ِ واویلا بر فلسطین می زنند
عشق ِ بیگانه ، عرب ، از دستشان دل برده است
.
از برای خانه ، جاده یا که پل ، از راه ِ دور
پول فرستند کشور بیگانه را ، آباد سازندی به زور
گوئیا اینان تمام  ِ کارشان ضّد ِ کمک بر مردم ِ ایران بُوَد
بارک الله ، آفرین دارند اگر گامی سوی ِ ویرانی ِ ایران بُوَد
.
با دروغ و با ریای ِ آشکار ، آرند خدا را شاهد اعمال ِ خود
نفت ِ ایران و معادن را تصاحب کرده دانند مال ِ خود
کشوری بیگانه را از پول ِ ما ، دادست درمانگاه مفت
مردم از ایران ، ندارند خرج دکتر تا به گویند حال خود
.
در میان ِ آفریقا یا در جنوب ِ آمریکا ، بر مردمان کرده کمک
در وطن در جای آن چند ماه حقوق ، آن کارگر خورده کتک
کارگر فریاد آرد ، ای خدا چند ماه من ، نَگ ر ِفتم حقوق
والی یه ظالم به گوید ، این صدای ِ دشمن است کردند به بوق
.
هر کجا در کشور است کارخانه ای ، صندوق ندارد اعتبار
کارگر ها را ندادندی مواجب ، بعد از آن چند ماه کار
اعتراض از گشنگی در مردمان ِ بی حقوق بالا گرفت
گزمه یه حاکم ندا داد این صدا ، از دشمنان بالا گرفت
.
خانه وُ پل ، جاده ساخته ، کشور ِ بیگانه را آباد کرد
هفت سال بر بم گذشت از زلزله ، هیچ از مرمت یاد کرد
بر مسلمان جهان ای وای گفت ، جز مردم  ایران ِ ما
ما خدا را جانشین هستیم در اینجا ، در بُلند فریاد کرد
..
سوز
13 دی 1389 – 03.12.2010

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

بی هنر


بی هنر
..
از هنر بی بهره باشد حاکم ِ شرع محل
حکم ِ مالِش بچه یه شیرخواره را داده عمل
پای ِ چپ پیش دارد بر خلا ، یا پای ِ راست
آتش شوهر نشانَد زن ، اَر نشسته بر جَمَل
.
از نمایش یا تئاتر و عکس و فیلم دارد فرار
چون برآن پیدا نباشد یک حدیث از صد وَ پیش
اُشتُر و خر را رها کرده سوار بنز مشگی می شود
فکر او درجا زد اما ، در چهارده صد سال پیش
..
سوز
30 آذر 1389 – 21.12.2010
. 
این سروده تقدیم به همه هنرمندان و هنر دوستان است.
به ویژه آنها که در ایران در زیر فشار عده ای مذهبی ِ نادان و زورگو هستند
و به اندیشیدنشان ایراد گرفته شده و از آنها خواسته می شود  
فقط به روش هزار سال پیش و آنجور که مذهبی ها می گویند ، فکر و عمل کنند.
.
در تأثر از محکومیت جعفر پناهی هنرمند فیلم و سینما ،
به بیست سال محرومیت از کارش ، ممنوعیت از مصاحبه و خروج از کشور ،
این سروده بروی کاغذ جاری شد.

۱۳۸۷ مرداد ۸, سه‌شنبه

سحر

‫سحر
..
‫‫فرح انگیز و طربناک بُوَد وقت سحر
‫ز گل و باغ‫ ، نفس ِ تر، نور تابان ز قَمَر‫‫
‫چشم آلوده بخواب و اندکی اشک به بر
‫اشک شوق است ز دیدار صبا بار دگر
یا که حسرت به ، گذر از شب ِ دلدار به بَر
..
سوز
29.07.2008

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

‫گاه درست

گاه درست
..
ای آنکه بهار آمد و رفت ، چشم به ره یاسمنی
می کوش تو بر جای درست ، بل به کویر یمنی
در لوت و کویر نمک ات ، دیدن مریم دور است
چون جای و زمان جور شود ز کار خود، بهره بری
..
سوز
13.05.2008