‏نمایش پست‌ها با برچسب عاشق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عاشق. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ شهریور ۳, سه‌شنبه

عشق يعنى


عشق يعنى

..
عشق يعنى
دوست داشتن ِ چيزى يا شخصى،
بيشتر از بقيه چيز ها.  
عشق يعنى
انجام كارهائی براى،
خود را نزديك تر دانستن،
به چيزى يا شخص مورد علاقه.

عشق يعنى،
بيشترين دوست داشتنى.
عشق يعنى،
درد ِ عشقم را فقط تو مرحمى.
كارهائى كه براى نزديك تر بودن به مورد علاقه ، انجام داده مى شود، با لذت انجام مى شود
و براى نزديك تر حس كردن خودمان به اون چيز يا شخص مورد علاقه مان، بيشترين وقت
و تلاش مان مصرف مى شود.
كارهائى كه براى نزديك تر شدن به مورد علاقه انجام مى دهيم، مهم ترين كارهاست
تا جائى كه خوردن و نوشيدن و استراحت كردن به فراموشى سپرده مى شود.
خوردنى ها و نوشيدنى ها و يا خواب،  در راه انجام كارهائى براى چيز مورد علاقه مان، مزاحم
و وقت گير هستند.
كارهائى كه براى نزديك تر شدن به "عشق" مان انجام ميدهيم، گاهى بى مورد، گاهى
بى منطق، گاهى زيادى و گاهى از نظر ديگران بى عقلانه است.
عاشق ِ عاشق را، ديوانه هم مى گويند، عاشق ِ عاشق، كارهائى مى كند كه فردى معمولى
براى كارى معمولى انجام نمى دهد.
چون از نظر ديگران...، اون "عشق" به اندازه ای که برای "عاشق" مهم است، برايشان
اهميت ندارد، كارهائى هم كه براى "عشق" از طرف "عاشق" انجام مى شود، زيادى يا
بى مورد يا بى منطق و يا ديوانگى ديده مى شود و یا جنون بنظر مى آيد.
.
عشق يعنى،
هوس دارى بخوردن،
ولى چون بچه ات آنرا، خورَد،
گوئى، نمى خواهم هيچ...،
از آن خوردنى.
عشق يعنى،
در بيابان آورى بَهر ِ نگارت بستنى.
عشق يعنى،
خواستن آن را، و در راهش بسى كوش و تلاش.
عشق يعنى،
زنده بودن را دليل،
در كنارش بودن است.
عشق يعنى،
گر كه من اندر تلاش و كوششم، از بهر او،
باشد سزايم، هرچه در راهش كِشم.  
عشق يعنى،
جاى ِ خواب، بيدار بودن در كنارش را خوشم.
عشق يعنى،
خوردن و نوشيدن آزار است و مزاحم،
در ره ِ ديدار ِ يار ِ دلكشَم.
عشق يعنى،
گر كنارش باشم از دنيا خوشم.
عشق يعنى،
گر كه او با من نباشد،
همچو شمع خامُشم.
عشق يعنى،
ديدن وُ، باز هم ديدن وُ،
باز در تلاش ِ ديدنش.
عشق يعنى،
آن نگاه ِ مهربان و با نمك خنديدنش.
عشق يعنى،
بهترين بوى جهان را دارم اندر،
لحظه يه بوئيدنش.
عشق يعنى،
بهترين هاى جهان را دارد او،
با آن لباس پوشيدنش.
عشق يعنى،
دنيا به كام است،
وقتى نگاهش بهر ِ كارم راضى است.
عشق يعنى،
ساعتى را كه گذشت،
چون لحظه اى پنداشتن.
عشق يعنى،
وقتی در كنار يار هستى،
همه چيز را خوب ديدن،
همره ابرها، راحت لميدن.
عشق يعنى،
همه غم ها را هيچ ديدن،
و هيچ چيز، جز غم ِ دلدار نديدن.
عشق يعنى،
بى هيچ دليلی، دوست داشتن،
حرف مردم را به هيچ انگاشتن.
عشق يعنى،
همچون مجنون، ليلى ِ لاغر، سياه ِ سوخته را،
مى پرستى چون فرشته، چون خدا.

عشق یعنی،
تشنگی، وابستگی،
هم بر این وابستگی، دلبستگی. 

عشق يعنى، ...
..
سوز
01.08.2015
14.08.2015

۱۳۹۳ اسفند ۲۲, جمعه

ای پری

ای پری
..
عشق ِ تو، من را نماید سوی ِ کوی ات رهبری
دل و جانم، در وصالت بی قرارند، ای پری
گرچه سال ِ شصت و شش گوید، جوانی کرد گذر
قلب ِ من تند تر زند، با هر نگاهت، ای پری  
..
سوز
16- اسفند 1393 – 07.03.2015
..........                ...................            
با الهام از شعر « ای پری » از شهریار:
پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری
وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری
هر چه عاشق پیر تر، عشقش جوان تر ای عجب
دل دهد تاوان، اگر تن ناتوان است ای پری...

۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

دیکتاتورها هم عاشق می شوند



دیکتاتورها هم عاشق می شوند
..
منم عاشق به روی ِ ، ماه رویت
همی پروانه وار ، آیم به سویت
رَوَم در بارگــَه ، فرمانروا وار
نشینم من به تخت ، در خاک ِ کو یَت
.
که من خود عاشق ِ این بارگاهم
ز ِ مردم طاعت وُ تعریف خواهم
کنارم چپ وَ راست خدمت ، گزارند
به پایم سر نهند ، گویا که شاهم
.
یکی بد گفت ز ِ من ، او را نخواهم
نمی گویم که من ، خود بی گناهم
گناهی گر نمودم ، این که عیب نیست
بپوشید آن بدی چون ، من ، بخواهم
..
سوز
30 بهمن 1390 – 19.02.2012
.........         ........
در روزنامه ای مجازی ، این تیتر را دیدم و به آن خندیدم و این شعر را سرودم.
البته عاشق شدن دیکتاتور ها ، منطقی می نمود ولی برداشت ِ من
از عاشق شدن آنها این بود که نوشتم. 

۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

وقتی تو می گوئی وطن ، از نگاهی دیگر

وقتی تو می گوئی وطن ، از نگاهی دیگر

..

با اجازه از استاد بادکوبه ای ، این شعر را از گوشه ای دیگر نگاه می کنیم:

.

وقتی تو می گوئی وطن ، از نگاهی دیگر

..

وقتی تو می گوئی وطن، او ، خاک بر سر می کند

گوئی صدای شیر را ، با گوش باور می کند

وقتی تو میگوئی وطن ، یک باره خشکش می زند

وآن دیده یه مبهوت خود ، با خون ِ دل تر می کند

وقتی تو می گوئی وطن ، بر خویش می لرزد تنش

او نیز رقص مرگ را ، باور به حیرت می کند

با کوروش و با تهم تن ، از تو شنیدست او وطن

با تخت جمشید ِ کهن ، عمری عذاب سر می کند

خون اوستا در رگ ِ فرهنگ ِ ایران می دود 

او ، امّن یُجیب از ترس تو ، باز زیر ِ لب سر می کند

وقتی تو می گوئی وطن ، شهنامه برتر می شود

او وحشت از فردوسی آن، پیر سخن ور می کند 

وقتی تو می گوئی وطن ، یاد فلسطین می کند 

می بیند او یک پارسی ، صد تازی برابر می کند 

وقتی تو می گوئی وطن ، او چفیه بر سرباز پارسی می نهد

او یاد قتل نفس ، با ، الله و اکبر می کند 

وقتی تو می گوئی وطن، از خشم ، خون در چشمش رَوَد

با تصویر تو ، حمام ِ خون ، چون تلّ زعتر می کند

وقتی تو می گوئی وطن ، در فکرش است ، قدس و حجاز

او همدلی ، کی با چنین ، دانا و سرَوَر می کند 

تاریخ دورانش بر او ، شمشیر ِ تازی ساختَ ست 

تو با عدالت ، او از غضب ، یادی ز حیدر می کنید

ایران او ، یعنی لباس ِ تیره یه عباسیان

تو ، رنگ ِ روشن بر تن ِ گلگون ِ کشور می کنی 

ایران ِ او ، با نام ِ دین ، زن را به زندان می کِشَد 

تو ، تاج را ، تقدیم ِ آن بانوی برتر می کنی

ایران او ، شهر ِ قصاص و سنگسار و دار هاست

تو کیش ِ مهر و عفو را تقدیم ِ داور می کنی 

ایران ِ او ، می ترسد از بانگ ِ نوای و نای ِ نی

تو با سرود ِ عاشقی ، آن را معطر می کنی

وقتی تو می گوئی وطن، او می شود پُر یاس و غم

تو ، کی گل ِ امید را ، نشکفته ، پَرپَر می کنی

..

سوز

11 مرداد 1390 – 02.08.2011 

-----------          --------------  


وقتی تو میگویی وطن

..

وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم

گویی شکست شیر را از موش باور میکنم

وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند

این دیده ی مبهوت را با خون ِ دل تَر می کنم

وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم

من نیز، من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم

 بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن

با تخت جمشید کهن من عمر را سر می‌کنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می‌‌دود

من گات های عشق را مستانه از بر می‌کنم

وقتی‌ تو میگویی وطن شهنامه پر پر میشود

من گریه بر فردوسی آن‌ پیر سخنور می‌کنم

وقتی‌ تو میگویی وطن بوی فلسطین میدهی

‌ من کی‌ نژاد عشق با تازی برابر می‌کنم

وقتی‌ تو میگویی وطن از چفیه ات خون میچکد

من یاد قتل نفس با الله اکبر می‌کنم

وقتی تو میگویی وطن خون است و خشم و خودکشی‌

من یادی از حمام خون در تل زعتر می‌کنم

وقتی تو میگویی وطن، قدُس است و شامات و حجاز

من همدلی کی با چنین نادان برادر میکنم

تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می‌‌سزد

من با عدالت جوئی ام یادی ز حیدر می‌کنم

ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان

من رنگ روشن بر تن گلگون کشور می‌کنم

ایران تو با نام دین، زن را به زندان میکشد

من تاج را تقدیم آن‌ بانوی برتر می‌کنم 

ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دار هاست

من کیش مهر و عفو را تقدیم داور می‌کنم 

ایران تو می‌‌ترسد از بانگ نوای و نای و نی

من با سرود عاشقی آن‌ را معطر می‌کنم 

وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یاس و غم

من کی‌ ٔگل "امید" را نشکفته پرپر می‌کنم

........          

شعر از استاد مصطفی بادکوبه ای

. 

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

عشق - ۲

عشق - ۲
..
یک دوست وبلاگی نوشته بود:
" من اندازه عشق نیستم ، چقدر کوچکم ... میدانم ".
.............
بنظر می رسد بزرگی ِ عشق ، به اندازه ی بزرگی ما هست.
هر چقدر عاشق ها بزرگتر و فداکاری هاشان برای
عشق بیشتر است، عشق ها هم بزرگتر هستند.
به هر کدام از عشق های بزرگ که نگاه کنیم ،
کوشش و تلاش عاشقان است که عشق ها را بزرگتر نشان میدهد.
در داستان شیرین و فرهاد ، تلاش مداوم و پی گیر فرهاد است که
عشق شیرین و فرهاد را بزرگ نشان می دهد.
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد --
گویا بخواب "شیرین" فرهاد رفته باشد.
در داستان لیلی و مجنون ، عشق مجنون ، ادامه عاشقی اش ،
تلاش و در پی معشوق بودنش ، بزرگی عشق او را نشان میدهد
و زبان زد ِ مردم کرده
و عشق او و بزرگی عشق او را جاوید ساخته است.
..
سوز
۱۶ امرداد ۱۳۸۸ - 07.08.2009

۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

دزد دل

دزد دل
..
‫دوستی ناشناس نوشته بود :
دزد دِل ها چاره یه کارش چییه ؟
.
گفتمش شعر چشم را از همین وبلاگ بخوان
..
دزد دل ، خود تو رو هم به اسیری می بره
‫دزد دل ، وجودت ، جسمت ، روحت را هم می بره
‫اون وقته که هی میخواهی بیشتر ازت بدزده ، اون برق نگاه ،
‫اون ناز نگاه ، که دامن ِ ابرو رو پشتش می کِشِه و اون گرد و غبار
‫کشیده شدن دامن روی زمین ، مثل گرد و غبار گیجی یه بعد از مورد
‫لطف قرار گرفتن از گوشه چشم اون دلبری است که دل تو رو برده.
‫اون وقته که هرچی داری حاضری در اختیارش بذاری که
اونو هم به بَره ،
‫یه وقت به دو رو بَرِت نگاه می کنی می بینی چیزی دیگه نداری ،
حاضری ‫جانت را هم بدهی .
‫بقول شاعربزرگ ایرج میرزا : وقتی که پسر برای رضایت ، دزد ِ دلش ،
قلب مادر عزیرش ‫را برای تقدیم به دلبر می برد و
پایش به سنگ میخورد ، قلب مادر بصدا در می آید و می گوید :
" ‫آه ، پای پسرم خورد به سنگ "
‫بچه هم دل مادر رو می دزده .
..
سوز
01:20 04.12.2008