‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۳ مرداد ۲۹, دوشنبه

عشق، مرز نمی شناسد

 عشق، مرز نمی شناسد

...

.

این عکس زیبا نشان می دهد که عشق، مرز نمی شناسد.

.

در حالی که دولت ها،‌ برای شرکت های بزرگ جنگ ها را پیش می برند،‌ ولی

مردم، خواستار صلح و آرامش هستند و می خواهند که زنده گی کنند، و نه جنگ.

.

این دو جوان اسرائيلی و فلسطینی در کنار پرچم های کشورشان، بوسه ای از عشق

 را باهم رد و بدل می کنند و دوستی و محبت را به هم ابراز می کنند.

.

دولت های شان باهم در جنگ هستند، ولی مردم عادی، با دو مذهب مختلف، از دو

کشور مختلف، به همدیگر علاقه نشان می دهند و با سختی های موجود، از بالای

دیواری که آن ها را از هم جدا کرده است، عشق شان را به هم نشان می دهند.

..

سوز

۲۹ امرداد ۲۵۸۳ شاهی - ۱۴۰۳ هجری

19.08.2024


۱۴۰۳ تیر ۲۴, یکشنبه

دل بی کینه قشنگ است

دل بی کینه قشنگ است.

فریدون مشیری گفته است.

..

جواب یا همراهی

..

آری ای دوست، دل ِ بی کینه قشنگ است

دل ِ بی کینه, همی سرخ  ِ قشنگ است

همه جا مِهر به جوید، چون به دنبال یکی رنگ قشنگ است

دست ِ یاری بِرساند، به آنی، که وامانده و لنگ است

بشکَنَد مانع و خورد کند آن که سر ِ راه، چو سنگ است

ماسه ها را به نگر، خورد شده از خاره یه سنگ است

ماسه ها نرم، بر آن پای ِ برهنه، ولی خورده یه سنگ است

بِشِکن مشکل مردم، بِگُشای راه، اگر جاده یه تنگ است

دل_سیاااه است، که بد خواه و هم طالب جنگ است

تیره دل، تیره روان است و در کار خودش، واله و منگ است

او به دنبال طلا هست و طرفدار برا، توپ و تفنگ است

گر شوند، کشته هزاران، غم او نیست، چون که دَبَنگ است

سرخ و مشکی نشناسد چون، طلا در همه جا ها، با همان رنگ است.

«به یک رنگ است»

یک بد دِلی را، که به جز پول نداند، به سیمای بشر، لکه یه ننگ است

رو کمک کن، به همه مِهر بِوَرز، گرچه پوست ها چند به رنگ است.

..

سوز
۱۹ تیرماه ۲۵۸۳ شاهی - ۱۴۰۳ هجری
09.07.2024
---------------

عاشقم

اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،

که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،

تو کجا ؟

کوچه کجا ؟

پنجره ی باز کجا ؟

من کجا ؟

عشق کجا؟

طاقتِ آغاز کجا ؟

تو به لبخند و نگاهی ،

منِ دلداده به آهی ،

بنشستیم

تو در قلب و

منِ خسته به چاهی

گُنه از کیست ؟

از آن پنجره ی باز ؟

از آن لحظه ی آغاز ؟

از آن چشمِ گنه کار ؟

از آن لحظه ی دیدار ؟

کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ،

همه بر دوش بگیرم

جای آن یک شب مهتاب ،

تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم..

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید

به خدا مهر قشنگ است

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است

بوسه بر دست پدر

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است

بشناسید خدا را

هر کجا یاد خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است...

#فریدون_مشیری.

 

۱۳۹۵ مرداد ۲۲, جمعه

چاى دوستانه

چاى دوستانه
..
در قورى يه، دوستى های مان، چاى صفا، دم كردم.
قند مهربانى در ميان، و منتظر دست محبت است
كه به سويش دراز شود.
به عشق گفت و شنود از آينده، و يا خاطرات ِ گفت و شنود گذشته،
بزم چاى را همراهى مى كنم
و دوستى با دوستانم را جشن مى گيرم.
..
سوز
٢١ امرداد ١٣٩٥- 11.08.2016

۱۳۹۴ آبان ۱۲, سه‌شنبه

دوستت «نه» دارم ۳

دوستت «نه» دارم ۳
..
به «نه» گفتن، خرابم کردی، ای دوست
ز ِ بادام  ِ تن ام، بَر کنده شد، پوست
که می انگاشتم ات، چون نصف ِ بادام
کنون که می روی، پس بوده ای، پوست
..
سوز
۳۰ شهریور ۱۳۹۳ -  21.09.2014


۱۳۹۳ اسفند ۲۲, جمعه

ناسازگار

ناسازگار  
..
اندکی روی ات به من، پس بیش از آن روی ات کنار
من چه باید کردمی، اندک شَوی تو، سازگار
عمر ِ من با تو گذر کرد، آن شده، پس سی یو هفت
گرچه سال ِ شصت و شش، بر من گذشته روزگار
..
سوز
16- اسفند 1393 – 07.03.2015

ای پری

ای پری
..
عشق ِ تو، من را نماید سوی ِ کوی ات رهبری
دل و جانم، در وصالت بی قرارند، ای پری
گرچه سال ِ شصت و شش گوید، جوانی کرد گذر
قلب ِ من تند تر زند، با هر نگاهت، ای پری  
..
سوز
16- اسفند 1393 – 07.03.2015
..........                ...................            
با الهام از شعر « ای پری » از شهریار:
پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری
وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری
هر چه عاشق پیر تر، عشقش جوان تر ای عجب
دل دهد تاوان، اگر تن ناتوان است ای پری...

۱۳۹۳ بهمن ۷, سه‌شنبه

دوستت نه دارم

دوستت نه دارم
..
درون ِ خلوت ِ کوچه
قدم هایم صدا می داد
تو گوئی از میان کوچه های ِ خلوت ِ قلبم،
ز ِ تنهائی ندا میداد
صدای ِ این قدم هایم
شدند تکرار و باز تکرار
نمی خواستم شنیدن، باز صدایش را
ولی باز بهتر بود، شنیدن از صدائی که
چو بر می خواست، ز ِ یک آوار
ز ِ آوار از بنائی که من داشتم، بنام عشق
و یا یک، خانواده با، زن وُ  با، سه چهار فرزند
به یک تنها کلامی بد، خرابش کرد، بهم در ریخت، چنان آوار
صدای این قدم هایم، اگرچه باز، تکرار ِ تکرار است
ولی دارد صدائی که، از آنسوی دیوار نومیدی ست،
که می پوشد صدای آن،
صدای ِ آن بنائی که پس از سی سال، شدست آوار
فقط یک کلام است آن، برای این همه سالها، خط ِ پایان
فقط یک واژه گردیده، خط ِ پایان
برای این همه سالها
که پنداشتم، که من مردی که سالها باشد، که می کوشم
برای همسر وُ فرزند ِ خود، همواره می جوشم
نه فرزندم کلامی خوش، گویدم در گوش
برای کم، هواداری و دلگرمی، پدر را که گرفتار است،
نه بانوئی که سی، هفت سال، برایش، جان فشان بودم
کلامی که بنا بنهاد، دو تائی زندگانی را «دوستت دارم»
و یک تغییر، کمی کوچک، بنام «نه» در آن پیدا «دوستت /نه/ دارم»
جدا سازد پس از سالها، «دو با هم» زندگانی را
چنان نیرو بُوَد در یک کلامی، این چنین کوچک بنام «نه»
و آیا این زندگی باشد؟ که با این دو حرف  ِ بی ارزش
بنام «ن» و بعدش «ه» ، دگر بیشتر نمی ارزد، کلام ِ عشق
دگر هیچ است وفاداری
دگر هیچ است تلاش هایت و کوشش ها
برای بر نشانیدن، خط ِ لبخند، به روی یار؟
کجا پس می توان بشمرد، بدهکاری و اقساط را
برای کلبه، کاشانه، که یار ِ من در آنجا بود
آیا برای که؟ در این سالها، دوشیفته کار می کردم
بدهکاری برای بانک و هم ماشین
تحمل ها و سرمای زمستان را، با سر ِ انگشت، لاله های گوش، نوک ِ بینی
و گرمای تابستان و پاک کردن، عرق های پیشانی به دست هایم و یا دستمال
اضافه ها شنیدن از رئیس و باز تحمل ها
و از مردم شنیدن ها و نشنیدن
کجا رفتند همه اینها؟
برای چه، تحمل ها؟ برای چه، به خفت ها، تن سپردن ها ؟
برای این دو تا حرف بهم چسبیده، بی معنی و پر اسرار ؟
همین حالاست که احساسم ازین افسوس
برایم می نماید خود،
چرا پس من، چو همکارم
نرفتم در پی یه عشق وُ، به فکر خود نبودم من؟
چرا، چون خانه را محبوب می داشتم
چرا، چون خانه را من دوست می داشتم
چرا، چون خانه را، با دلبری در آن، معشوق می دانستم
چرا هر لذتی را من، بدون یار در آن خانه، مردود می دانستم
چرا، دیده را از دیدن ِ پیکری زیبا، من کور می خواستم
چرا پس لبخندکی شیرین، به غیر از یار، ناجور می دانستم
به فکر ِ خود، آنجور نمی خواستم
به فکر ِ خود، فقط خود را نمی خواستم
به فکر ِ خود، هر آن چیز را با...، بجز با یار دور می خواستم
چه بودست آن؟ همه فکر وُ همه رویا
چه بودست عشق، همه حرفهای بی معنا؟
وفاداری، زن و شوهر، پدر فرزند
همه در هم، همان ها قالبی باشند، که در بند می دارند مردی را
پدر نامش، و یا همسر، که مانند است به یک اسبی، در بند ِ عصاری
بدور خود همی گردد و یک چشمش به بیرون از مکان دارد
و چشم دیگرش را بسته می دارند، مبادا ماند او از کار
و آیا، از همان اول، به دو حرف، بیشتر نمی ارزید، تمام  کار ِ دنیا هم
و آنهم «نه» همی باشد، که از اول نمی بوده و در آخر نخواهد بود
همانند همین «بیگ بنگ» که از هیچش پدید آمد
و هیچ است بنگ ِ آن، در آخر وُ  پایان
..
سوز
دوشنبه 09 دی 1392 – 30.12.2013

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

باران و زندان

باران و زندان

..

امروز نامه ای را که ژیلا بنی یعقوب نوشته است می خواندم:

«وقتی دیوار های بلند زندان در هم می‌شکند».

«حتی میله‌ های زندان هم زیبایی باد و باران و برگ‌ ها را 

برای من کم نمی‌کند.

باد و باران و رقص برگ‌ ها انگار همه مرز‌ ها و دیوار های بلند زندان 

را در هم می‌شکند و مرا با خودش تا بی‌ مرزی عشق و آزادی می‌برد.»

..

تصور این که دیدن باران‌، دنیای تنهای یک زندانی را به رویا ها می کشاند، باعث‌ ِ

دل تنگی ام شد.

تصور این که اگر قرار باشد من‌، به فرض در این اتاقی که الان هستم و از پنجره اش حیاط

محوطه خانه ها را می بینم‌، زندانی باشم‌‌، چقدر برایم دلگیر و خسته کننده خواهد بود.

من می توانم همسایه ها را که رفت و آمد می کنند به بینم‌، کامپیوتر و اینترنت در اختیارم

هست‌، می توانم از آن‌، موسیقی گوش کنم‌، شعر هائی که دکلمه می شود گوش کنم‌،

ولی با وجود همه یه این امکانات‌، اگر قرار باشد چند ماهی فقط در این اتاق به عنوان زندانی

زندگی کنم‌، تصورش هم برایم دردناک است.

اون زندانی ها‌، کامپیوتر که ندارند‌، صدائی از رادیو یا اینترنت نمی شنوند‌، امکان تماس

با بیرون از زندان را ندارند‌،‌ مثل من امکان نوشتن و هر چه دلشان خواست بنویسند را

نه دارند‌.

در آنجا‌، دیوار ها بی رنگ‌، میله های جلوی اتاق و پنجره و تختخواب شان

تنها چیز هائی است که می بینند.

چقدر این محیط خشک و سرد و خالی از احساس‌، شکنجه آور و عذاب دهنده هست.

.

در این جا‌، قسمت آخر نوشته ام را در «سوز» تکرار می کنم:


« و سوز ِ دل ِ من، 

در همدردی، با مادری، با پدری، برادری یا خواهری دردمند،

با تپش ِ قلبی دردناک و خونی غمناک 

و با حسرت ها و نا امیدی ها همراه،

چو ناتوانی در چاه، 

با نگاهی در راه، 

در آرزوی زمانی است که مردمان را

در جهانی آباد، 

در سرزمینی آزاد، 

و فریاد ها شاد، 

نظاره گر باشد».

.. 

سوز

19 دی 1391 – 08.01.2013