‏نمایش پست‌ها با برچسب رویا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رویا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ خرداد ۳۱, دوشنبه

دسته گل ها

دسته گل ها
..
در بهار، آمد کنارم، دلخورانه، دلبر ِ رعنای ِ من
این که گویا، دسته گلها در دلت، یک جا نشستند جای ِ من
گفتمش زیبا رخ ِ شیرین بیان و ُ ، هم چنان آهو خرام
چیده شد، گل ها کنارت، دسته دسته، در همه رویای من
..
سوز

۰۸ آبان ۱۳۹۴ – 30.10.2015

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

باران و زندان

باران و زندان

..

امروز نامه ای را که ژیلا بنی یعقوب نوشته است می خواندم:

«وقتی دیوار های بلند زندان در هم می‌شکند».

«حتی میله‌ های زندان هم زیبایی باد و باران و برگ‌ ها را 

برای من کم نمی‌کند.

باد و باران و رقص برگ‌ ها انگار همه مرز‌ ها و دیوار های بلند زندان 

را در هم می‌شکند و مرا با خودش تا بی‌ مرزی عشق و آزادی می‌برد.»

..

تصور این که دیدن باران‌، دنیای تنهای یک زندانی را به رویا ها می کشاند، باعث‌ ِ

دل تنگی ام شد.

تصور این که اگر قرار باشد من‌، به فرض در این اتاقی که الان هستم و از پنجره اش حیاط

محوطه خانه ها را می بینم‌، زندانی باشم‌‌، چقدر برایم دلگیر و خسته کننده خواهد بود.

من می توانم همسایه ها را که رفت و آمد می کنند به بینم‌، کامپیوتر و اینترنت در اختیارم

هست‌، می توانم از آن‌، موسیقی گوش کنم‌، شعر هائی که دکلمه می شود گوش کنم‌،

ولی با وجود همه یه این امکانات‌، اگر قرار باشد چند ماهی فقط در این اتاق به عنوان زندانی

زندگی کنم‌، تصورش هم برایم دردناک است.

اون زندانی ها‌، کامپیوتر که ندارند‌، صدائی از رادیو یا اینترنت نمی شنوند‌، امکان تماس

با بیرون از زندان را ندارند‌،‌ مثل من امکان نوشتن و هر چه دلشان خواست بنویسند را

نه دارند‌.

در آنجا‌، دیوار ها بی رنگ‌، میله های جلوی اتاق و پنجره و تختخواب شان

تنها چیز هائی است که می بینند.

چقدر این محیط خشک و سرد و خالی از احساس‌، شکنجه آور و عذاب دهنده هست.

.

در این جا‌، قسمت آخر نوشته ام را در «سوز» تکرار می کنم:


« و سوز ِ دل ِ من، 

در همدردی، با مادری، با پدری، برادری یا خواهری دردمند،

با تپش ِ قلبی دردناک و خونی غمناک 

و با حسرت ها و نا امیدی ها همراه،

چو ناتوانی در چاه، 

با نگاهی در راه، 

در آرزوی زمانی است که مردمان را

در جهانی آباد، 

در سرزمینی آزاد، 

و فریاد ها شاد، 

نظاره گر باشد».

.. 

سوز

19 دی 1391 – 08.01.2013 


۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

برق نگاه

برق ِ نگاه
..
برق ِ نگاه ِ تو ، در کوچه ای طولانی با دیوار های بلند و  درختان اقاقی ِ بنفش ،
و بوی ِ دل انگیز ِ گلهایش ، در امتداد ِ آن ، چنان مرا تکان داد که ، تو گوئی
درونم سیل ِ هراس ها و نشاط جاری شد. گنگی یه حالت ِ خودم را می دیدم.
.
نمیدانم دست پاچه بودم یا نگران ، نگران ِ اینکه تو داری میروی یا می خواستم
با عجله ، یه کاری کنم که از تو دور نشوم ، یا تو از من دور نشوی.
نگاه ِ تو از وجودم چیزی را چنگ زد و جارو کرد و با خود بُرد.
امواج ِ نگاهت را در حال ِ لمس کردن ِ وجودم حس می کردم و تو دور شدی.
.
این دیدار آنچنان شیرین و رویائی بود که خیال ِ دیدن ِ نگاه ِ تو ، و رویای ِ تکرار ِ
مجدد ِ دیدن ِ آن نگاه برای ِ بیشتر لمس کردن
و بیشتر لذت بردن از این احساس ، مرا به خود مشغول کرد و تو رفتی.
ناگهان به خودم آمدم و در انتهای ِ کوچه یه بلند ، دور شدن ِ ترا دیدم ، به دنبالت
دویدم ولی دیگر ترا ندیدم. گشتم ، ندیدم.
حال امروز ، دومین روز است که از دیدن و دریافت ِ محبت ِ نگاه ِ تو ، در لذت هستم.
نخوابیدم ، دیشب بیدار بودم ، ترسیدم با خوابیدنم ، احساس ِ دریافت شده یه
نگاهت را از دست بدهم.
صورتم را نَشُستم ، به موهایم دست نزدم ، می ترسیدم آن اثری که از نگاه ِ تو
به من ، در موهایم و صورتم نِشَسته و بجای مانده بود ، پاک بشود.
اثر ِ نگاه ترا دوست دارم و نمی خواهم آنرا با شستن از دست بدهم.
گَرد ِ صورتم که آغشته به محبت ِ نگاه ِ توست ، می خواهم همچنان مرا بیشتر
در پیوند با تو نگاهدارد.
..
سوز
31 اردیبهشت 1390 – 21.05.2011