‏نمایش پست‌ها با برچسب آزادی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آزادی. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۳ دی ۲۲, شنبه

خوشی ها را دریاب

خوشی ها را دریاب

..

چه زیبا می نماید،

فضای باز ِ چمن و دید از دور، دریا را،

نمائی از آزادی...

گل های خوش رنگ تا دور تر،

نمای زمان گذران که خوش و زیباست،

ولی حصار در کنار زمان،

ناشَو‌َد ها و ناگذر ها، در کنار خوشی های زمان

ولی چه زیبا هست که، پشت به نمی شود ها کرد

و به آینده ای روشن و دور، در کنار خوشی های رنگارنگ

دل سپرد و خوش بود که آینده روشن است و نزدیک است.

..

سوز

۲۱ دی ماه ۲۵۸۳ شاهی - ۱۴۰۳ هجری

10.10.2025

. 

.

۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه

مرگ مهتاب

مرگ مهتاب
..
مرگ مهتاب، آن زمان رخ داد
نور ِ کم نورش، رفته است از یاد
…   …   …                   
مرگ بر مهتاب، در دلم افتاد
نور ِ مخمورش، رفته ام از یاد
رنگ ِ دیوارم، هم چنان تیره است
گر شَوَم  ساکت، یا کنم فریاد
قهوه ای سوسکی، همدمم باشد
از مگس وزّی، باشدم، فریاد
بوی ِ نم ها با، سردی ِ دخمه
عطر دیگر را، من ندارم یاد
درس ِ آزادی هر چه آموختم
خورده ام شلاق، تا رَوَد از یاد
بایدم پَستی، از نو آموزم
چون دروغ، گویم، می شوم  آزاد
ای خدا از چه، پیک فرستادی
تا که راستی را، او به من یاد داد
آنچه ها را من، تا کنون دیدم
بد نهادان را، خانه است آباد
مرد نیکو خواه، پای شده در بند
بس شریران را، دیده ام آزاد
زندگی های، مردمان ِ خوب
بد نهادانی، داده اند بر باد
چون که نیک، نفسی، بد نخواهد کَس
بد نهادان را، کَس ندید فریاد
گر چه ظاهر خوب، این ریا کاران، با سبک دستی،
ساده لوحان را، مال و هستی ها، می خورند و شاد
..
از احساس ِ بودن در زندانی که، تعریفش را شنیده ایم.
از احساس ِ بودن در جائی، که گاهی قسمتی از آن سختی ها را
می شنویم، که در، بند بوده ها تعریف کرده اند.
..
با درود به همه آزادگان، نیکو خواهان و آزاد اندیشان در هر کجا که هستند.
سوز
12 خرداد 1392 – 02.06.2013

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

باران و زندان

باران و زندان

..

امروز نامه ای را که ژیلا بنی یعقوب نوشته است می خواندم:

«وقتی دیوار های بلند زندان در هم می‌شکند».

«حتی میله‌ های زندان هم زیبایی باد و باران و برگ‌ ها را 

برای من کم نمی‌کند.

باد و باران و رقص برگ‌ ها انگار همه مرز‌ ها و دیوار های بلند زندان 

را در هم می‌شکند و مرا با خودش تا بی‌ مرزی عشق و آزادی می‌برد.»

..

تصور این که دیدن باران‌، دنیای تنهای یک زندانی را به رویا ها می کشاند، باعث‌ ِ

دل تنگی ام شد.

تصور این که اگر قرار باشد من‌، به فرض در این اتاقی که الان هستم و از پنجره اش حیاط

محوطه خانه ها را می بینم‌، زندانی باشم‌‌، چقدر برایم دلگیر و خسته کننده خواهد بود.

من می توانم همسایه ها را که رفت و آمد می کنند به بینم‌، کامپیوتر و اینترنت در اختیارم

هست‌، می توانم از آن‌، موسیقی گوش کنم‌، شعر هائی که دکلمه می شود گوش کنم‌،

ولی با وجود همه یه این امکانات‌، اگر قرار باشد چند ماهی فقط در این اتاق به عنوان زندانی

زندگی کنم‌، تصورش هم برایم دردناک است.

اون زندانی ها‌، کامپیوتر که ندارند‌، صدائی از رادیو یا اینترنت نمی شنوند‌، امکان تماس

با بیرون از زندان را ندارند‌،‌ مثل من امکان نوشتن و هر چه دلشان خواست بنویسند را

نه دارند‌.

در آنجا‌، دیوار ها بی رنگ‌، میله های جلوی اتاق و پنجره و تختخواب شان

تنها چیز هائی است که می بینند.

چقدر این محیط خشک و سرد و خالی از احساس‌، شکنجه آور و عذاب دهنده هست.

.

در این جا‌، قسمت آخر نوشته ام را در «سوز» تکرار می کنم:


« و سوز ِ دل ِ من، 

در همدردی، با مادری، با پدری، برادری یا خواهری دردمند،

با تپش ِ قلبی دردناک و خونی غمناک 

و با حسرت ها و نا امیدی ها همراه،

چو ناتوانی در چاه، 

با نگاهی در راه، 

در آرزوی زمانی است که مردمان را

در جهانی آباد، 

در سرزمینی آزاد، 

و فریاد ها شاد، 

نظاره گر باشد».

.. 

سوز

19 دی 1391 – 08.01.2013 


۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

خنده بَر ، دار

خنده بَر ، دار

..

خنده ام بر لب ِ دار ، دارد نشان ، حسّ ِ رضایت می کنم

دستهایم بسته با دستبند ِ فولادی ، وداعت می کنم

با تمسخر ، ای نوکری از نابکار ، دارم نگاهت می کنم

من تبسم بر حماقت ، بر خیانت ، بر سفاهت می کنم

.

خنده ام خود مظهر ِ آزادگی ست ، راضی ز ِ کارم می روم

عمر بی ارزش ز ِ تسلیم وانهاده ، شادان ، خرامان می روم

آنچه را اَندر توانم بوده است ، بر ضد ظلم کوشیده ام

من لباس ِ افتخار در جنگ با ،  اهریمنان پوشیده ام

.

مبین ، بند ِ ظالم به دستم به پایم ، کنون محکم است

ز ِ بند ِ حقارت ، زبونی ، موالی رهایم ، دلم روشن است

خنده ام ، ریشخند بر غاصب ِ این ملک بی آزادی است

هر یکی ویرانگر ِ این خاک و بوم ، با جمله یه آبادی است

.

خنده دارم بر لب و ایستاده ام در پای ِ دار ، جلاد ، از رأی شماست

حلقه دارم ، از طناب ِ دار به گردن ، خنده بر ریش شماست

هر دو دستم بسته از پشت ، در دو حلقه ، مانعی پولادی است

مادرم ، دارد دلی پُر از تأثر ، اما از امّید ِ رهائی خالی است

.

می زنم لبخند بر مادر ، مشو غمگین ، خوشحااال باش کین پسر

سربلند او زیست و آزاد ، ظالمان را بر ترحم ، خم نیاوردست سر

.

تیغ ِ تیز ِ حاکم ِ ظالم ، هراسانم نکرد

من به لبخند پای ِ دار ، گویم نبازیدم نبرد

او ز ِ فکر ِ خنده ام ، بر خود به پیچد در نهان

خنده ام بر دار ِ ظلم ، جاوید به مانَد در جهان

.

من به آنک ، خود جانشین ِ کردگار و حق به خواند ، خندیده ام

من به پاسدار بودن از ، آزادگی ، ضد دغل جنبیده ام

مادرم خوش باش ، کین پور ِ تو آزاد زیست ، پس خندان به رفت

هم چو مزدور از فلسطین ، ضد ایران ، پول ندارد او به کف

.

در وداعت مادرم ، دستم که بالا می برم

دست ِ دیگر ، بند ِ دستم آورد ، پشت ِ سَرَم

رو ! برای ِ خاک ِ ایرانِ عزیز چند پور ِ دیگر هم ، به زا

خاک ِ ما پاااک می باید شدن ، زین مردمان ِ ناروا

.

ای شما بر مُلک دارا غاصبان ،

ای شما با زور و زر ، بر مردم ِ ما غالبان

ای شما اندر لباس ِ دین پرستان

ای شما ها ، مصحف و قرآن به دستان

.

ای شماهائی که ریش را مظهر ِ دین کرده اید

ای شما با جای ِ مُهر ، پیشانی آذین کرده اید

پول ِ بیت المال مفت خورده ، گردن ها ستبر

پول ِ مردم را به خارج داده اید و ، خوانده اید ما را به صبر

.

گفته اید ، ما راهنمایان ِ بهشتیم ، دستمان فانوس هست

آن چه را دادید به ما فقر است و ، وآنچ برباد رفت ، ناموس هست

آنچه آوردید به ما ، اشگ و غم و ماتم برای ِ مرده بود

آنکسی را که خودش ، از دار ِ دنیا ، سهم خود را برده بود

.

از میان خود یکی جُسته ، بزرگ کرده ، همه او را پرستید

از خدای ِ « او هست بزرگتر » نام  برده ، جای ِ آن آدم پرستید

مردم ِ ایران به فقر و تنگدستی ، روز و شب در کوششند

مردم ِ غزه ولی از ثروت ِ ایران ِ ما ، در راحت و آسایشند

.

آنچه آوردید به ما ، نه اسم آن آزادی است

آنچه را دادید به ما ، نه اسم آن آبادی است

عقل و فکر و گردش ِ اندیشه را محدود می خواهید شما

جز به عقل ناقص خود ، هیچ از ما نمی تابید شما

.

فکر و عقل ِ گردتان باشد خراب و ، از هزاران سال ِ پیش

لعن کفار کرده و ، آنرا که آنان ساخته اند دارید به پیش

هرکدام در مصرف ِ از نوترین ِ کافران ، باهم رقابت می کنید

دست ِ خانم را گرفته ، جت ها ز کافر را سوار ، دنیا سیاحت می کنید

.

ای شما ای خمس گیران ، زر پرستان

ای شما ای خنجر ِ دین را به دستان

ای شمائی که لباس دین به تن کرده جنایت می کنید

ای شما نام ِ خدا برده ، بر ایرانی خیانت می کنید

.

می زنم لبخند ها بر این تظاهر ، این دو رنگی

چون حنای ادعاتان پیش مردم هم ، ندارد هیچ رنگی

می زنم لبخند بر پایان ِ بد ، هم شوم و ننگین شما

می زنم لبخند بر پیروزی یه ایرانیان، بر نام معدوم ِ شما

..

سوز

30 آذر 1389 –  21.12.2010 

. 

در اثر تأثر از دیدن عکس وداع ،

از لبخند مجید کاووسی بر سکوی دار ،

با طناب دار به گردن و خداحافظی با لبخند

.

.


۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

اتحاد و کلاغ

اتحاد و کلاغ
..
باز آمد و باز آمد
هر لحظه کلاغ آمد
چون بچه کلاغ از ضعف
بر خواجه به دست آمد
.
مادر ز  ِ هوا حمله
گوئی به شکار آمد
چندین نوک ِ دیگر هم
بر خواجه کلاه آمد
.
در حال کلاه، در شد
خواجه نگران آمد
چندین کلاغ با داد
یکجا به صدا آمد
.
از ضربه ز  ِ منقار ها
چند زخم به سر آمد
تا بچه کلاغ از دست
خواجه، به رها آمد
.
از ترس ِ سر و چشمش
دستش به فراز آمد
از ترس ِ دو دَه زاغک
خواجه، به فرار آمد
.
کز جمع کلاغان شد
کآن مرد به فغان آمد
بر جمع موافق شو
ازجمع فراز آمد
.
پس رو چو کلاغان شو
بر جمع شتابان شو
از جمع هزاران سنگ
کوهی به فراز آمد
..
سوز
18.06.2010 – 28 خرداد 1388

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

آزاده گان

آزاده گان
..
در کشور های دیکتاتوری و یا رهبر مداری
آزاده گان انسان هائی هستند که بجرم انسان دوستی، بجرم اعتراض
به نادرستی در کار ِ قدرت مداران، از اجتماعی آزاد، جدا نگهداشته
می شوند. از داشتن آزادی های طبیعی و معمولی محروم میشوند،
برای خوابیدن شان و بیدار بودن شان زمان گذاشته شده است.
برای خوردنشان تصمیم گرفته می شود، برای دستشوئی رفتن شان
زمان و تعداد تعیین شده است. با تحقیر با آنها صحبت می شود، با
تهدید با آنها صحبت می شود.
وعده های برگشتن به حق استفاده از آزادی های معمولی بهشان
داده می شود. امید های بدست آوردن امکانات ِحمایت و برخورداری
از مزایائی دیگر، بآنها وعده داده می شود، و اگر قبول کردند که به
اشتباه خود اقرار کنند و بی نقص بودن پیشوا و رهبر را تایید کنند:
فیلم و داستان از آنها بدیگران نشان میدهند که دیگران را از اقدام
به چنین اعتراضی باز دارند و آنهای دیگر را که اعتراض کرده اند و
هنوز مقاومت می کنند به همکاری راغب و مایل سازند.

"همیشه روش ِ کار در مورد مخالفان دیکتاتور یکسان است."

مقاومت کردن در مقابل قبول نادرستی، باعث شکنجه های بیشتر ِ روحی و
بدنی  میشد و میشد تا جائی که توان ایستادگی در آن ساعت
تمام می شد و فرد مقاوم، بی هوش و بی حرکت باقی بماند،
آنوقت فرصتی داده می شد تا بدن، خود را باز سازی کند ،
و وقتی که توان تحمل شکنجه را داشت،
دوباره شکنجه آغاز می شد.
در نهایت شکنجه ها، فرد را از خود بیگانه می ساخت و به قبول ِ
هر چیزی راضی می شد. یا این که روح مقاومت آنقدر بالا بود
که شکنجه، عمر فرد مقاوم را به پایان می رساند.
بسیار بسیار کم پیش آمده است که مقاومت کننده ها،
شکنجه گر را از رو برده باشند، زیرا شکنجه گر همواره به نوع
دیگری از شکنجه روی می آورده که امید داشته توسط آن
بتواند مقاومت فرد آزادی خواه و مبارز را در هم بشکند.

آدمهای خطاکار ِ دیگری، مثل دزد و متقلب و خلاف کاران دیگر،
غیر از مخالفان سیاسی، در زندان شکنجه دریافت نمی کنند.

در یک کشور دیکتاتوری، آزادگان در بند هستند.
شکنجه برای وادار کردن افراد آزاد اندیش، آزاد فکر،
و آزادی خواه است، تا حاکم منطقه یا کشور را تایید کنند و
از او اطاعت کنند و بکار او ایراد نگیرند.
پس وجود کشور های دیکتاتوری مخالف آزادی است
پس کشور های دیکتاتوری اصلا نباید وجود داشته باشند.
..
سوز
20 اردیبهشت 1389 -  10.05.2010