‏نمایش پست‌ها با برچسب چشمان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب چشمان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه

بی پول


بی پول
..
من از چشمان ِ زیبای ِ تو خواندم
که اینِ بی چاره را ، سرگردان ِ عشق ، خواهی
ز ِ بخشش از قلب پر رویات ، همی  دانم ،
تو نامم را ، به این زودی ، نمی خوانی
.
تو در اندیشه ات یک حاکمی زیباست ،
به سان سرو ِ شیراز ، خوش قد و بالاست ،
گر ندارد ولی ، قد و ، بَر و ، روئی
زر و سیم ِ فراوانش ، توشه یه فرداست
.
یا که پسر ، ز ِ تاجر ِ ولایت بود
ز ِ باغ و حَشَم ِ باباش حکایت بود
گر شدی عروس درین خانه
اسباب ِ خوشی و رفاه ضمانت بود
.
ز ِ من ِ تهی دست و «جیب خالی»
چه خانه و چه فرش و چه امکانی
نان ِ خشک ، با عشق هم گلو گیر است
بگفتی یو به ناز ، ز ِ من «کشیده دامانی»
..
سوز
24 خرداد 1390 – 14.06.2011 

۱۳۸۸ خرداد ۵, سه‌شنبه

بیگانه

بیگانه
..
بیا با یکدگر ، مانند ِ یک بیگانه باشیم
چونان بیگانگان بی دلخوری از هم جدا شیم
چه آنان در نگاه ِ دور شدن نفرت ندارند
نثار یکدگر هم بر زبان ، لعنت نبارند
ز ِ کم یا که ز بیش ، آن در توان بود
همان کردم من آن را که ، همان بود
اگر کم بود در مقیاس ِ آن دخت ِ فلانی
تمام ِ همت و کَردَم ، همان بوده که دانی
نیاوردم اگر من در بَرَت چون تخت شاهی
به کوشیدم به مال و هم به جان ، از هر چه خواهی
تو گر ، میلت بُوَد بَر ، داشتن ِ بنز ِ سواری
پاسات چارده سال را ، نشمار گاری
تو در چشمان ِ من ، نیکو نمودی
به خُلق و ، روی خود ، دل را ربودی
تمام ِ کوششم هر بار ، این بود
شَوی راضی بر آنچه خواسته بودی
بزن آمال ِ سرکش را تو ، افسار
و گرنه می بَرَد آنجا کو ، ناخواسته بودی
اگر دارای ِِ دارا بوده ای ، یا در میانه
همان دیس ِ پلو و مرغ و نان را خورده بودی
چو خوردن ، هم لباس ، اکنون مهیاست
ز ِ کمبودت نگاهت را ، به دارا ها نمودی
نگاهت را به گردان ، در میان بی نوایان
چنانی بی خوراک و توشه و سقفی نبودی
به کن شکر خدا از آنچه داری ، از سلامت
نه پولدار ناخوشی غم خوار بودی
نه بی مِهر کودکی را یار بودی
..
سوز
۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸ −26.05.2009 - Mai.06.2009