‏نمایش پست‌ها با برچسب باران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب باران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

بهار - ۲


بهار - ۲
..
بهار آمد دوباره سبزه روئید
بهار آمد شکوفه شاخه را دید
دوباره شاخ خشک ، شکوفه زائید
ز خون ِ شاخه باز هم برگ روئید
که خورشید بهاری ، برف روبید
به شسته برفک ِ در گود و سایه
ز ابری از بهار ، باران که بارید
به آهنگی که باران بر زمین زد
شده بر کِرم  ِ خاکی ، غرق ، تهدید
شتابان سر برون از خاک بر زَد
شتابان مرغکی چون طعمه بر چید
به گنجشگ ، سار و سهره در کف ِ باغ
به رقص ِ کرم ِ خاکی ، جلوه در دید
هوا خوردن برای کرم تهدید
نباریدش اگر ، آن مرغ نومید *
چکاوک هم به چهچه باز می خواند
چو یارش در بَرَش ، بر شاخه می دید
سفیدی های برف ، از شاخه وا رفت
شکوفه پُر ، چنان ، کَس شاخه نا دید
به بو تلخ ، پَرچم  ِ شکوفه گیلاس
به طعم شیرین ، چنان است دید و بازدید
ز رَنگ و بوی ِ گل ، آن بلبل ِ نَر
به خواند آواز ِ عشق و لحن ِ جاوید
..
سوز
۲۶ اسفند ۱۳۸۸ – 17.03.2010
* نومید (نا امید)

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

خیال

‫‫در سایه یه شعر زمستان، اخوان ثالث

‫خیال
‫..
‫سلامت را دو بااار پاسخ خواهند گفت
‫که آنها شاد و خندانند
‫به دل شادی ، به لب خنده ،
‫سعادت را، ز سیماشان نمایان است
‫به دل ها محرمی دارند ، به خانه همسری دارند
به عشق از ازل بیدار ، به سر ها عالمی دارند
‫که نیکی را در این پرگار ِ عالَم ، هسته می دانند
‫نگاهی را نمی بینی به سان ِ عاشقی خسته
‫ز عاشق های دل مرده ، گریزانند ، گریزانند
‫نه زارع را به هر کوشش ، دست هایش شده بسته
‫نه کارگر ، ز کار صبح تا شب ، به مزد کم ، بوَد خسته
‫در آن شهر خیال انگیز ، کَسی‫ را، گر ، بکاری احتیاجی بود
‫همه ، درجا ، برایش همرهی باشند و یارانند
نه آفتابش گران باشد
‫نه ابری تیره آن را ، سایبان باشد
‫هوایش شاد باشد ، که باران شسته است اکنون
‫کمی اَبر ، و کمی خورشید
‫بسان تکه یه الماس ، ‫قطره یه باران
‫نوک یک برگ آویزان ، بدیده می درخشد آن
‫تو فرعونی نمی بینی که قومی را اسیرانه
‫برای آرزوهایش ، سخت خواهان است
‫نه خاخامی یهودی را ‫که ترس ِ ،
‫سبک بودن هدایا را ، زدست مردمی ساده
‫مسیح را بر صلیب آویز ، خواهان است
‫نه سامی را بدست شلاق ،
‫جزا جویان کَسانی را ، که او خوردست شرابی ناب
‫نه شمشیری هلالی تاب ، نهاده گردن مردم
‫به زور تیزی یه شمشیر ، براشان با چنین جبری
‫بهشت را مفت خواهان است
‫خیال کردن چه آسان است ، چه آسان است
‫ ..
‫سوز

 ‫۱۳ دی−۲۳ بهمن ۱۳۸۷ -- 11.02.2009 

۱۳۸۷ آبان ۲۸, سه‌شنبه

باران شمال

باران شمال 

..

در یکی از وبلاگ های پارسی زبان،

عکسی از یک پنجره بود که از درون، شیشه عرق کرده بود و از

بیرون قطرات باران به شیشه میخورد و به پایین سرازیر می شد،

و از پشت شیشه، درختان و خانه یه آن طرف حیاط

بصورتی تار دیده میشد. ‫چه زیباست قطرات باران

که از شیشه یه پنجره به پایین سُر می خورند،

یک لحظه دستم ناخودآگاه رفت طرف شیشه، که عرق ‫آن را پاک کنم،

وسط راه با خنده دستم را عقب کشیدم.

این صحنه منو یاد شمال ایران می اندازه ‫و اون لهجه های شیرین

شمالی ها که کنار خیابان می ایستادند و می گفتند: اوتاق، اوتاق. ‫

و وقتی اتاق می گرفتیم، سؤال مهربانانه یه صاحبخانه که،

لحاف دارید، پتو دارید یا ‫براتون بیارم؟

وقتی وارد اتاق می شدیم، بوی نم ِ فرش پشمی دستباف اتاق،

بهمون می گفت: که خوب حالا شما بشمال آمده اید.

بوی مرطوب درختان و عطر شالیزار برنج مرا تشویق می کرد

‫که نفس عمیق تر بکشم. چه احساس لطیفی بود، لحظه های بارونی

که توی بالکن سقف دار جلوی اتاق می نشستیم و ‫چای میخوردیم.

"میگن مرغ همسایه غازه"

ولی در واقع بوی عطر چای صاحبخانه دل انگیز ‫تر از چایی بود که

ما با خود آورده بودیم و از نوع مرغوب و گران بود.

از مادرم پرسیدم، مامان، بروم و از آنها چایی بگیرم؟

ولی والدین ما ‫می گفتند، بد است که از اوون ها چایی بخواهیم،

صبر کن خودمان الان دم می کنیم.

‫ولی خوب شوق درک مزه یه چای روستایی صاحبخانه، بیشتر از ترس

شماتت والدین بود و با کم رویی ‫رفتم سوی خانم صاحبخانه،

صاحبخانه که می دید پسری کوچک، با تردید ولی برای خواستن چیزی

بسمت ‫او می رود، خودش پرسید:

چی میخوایی "پی سر جان" با لهجه یه شیرین شمالی...

چای صاحبخانه روی میز، پسر دل به دریا زده،

‫روی صندلی کنار میز ساده، در بالکن با نرده یه چوبی آبی رنگ،

جلوی اتاق، فضای سبز اطراف، ‫بوی عطر چایی ، طعم تلخ آن، ‫

با دوسه تا قند همراه چایی، صحنه را شیرین و رویایی کرده بود.

و واقعا ٌ، اون نم بارون، اون بوی گیاهان سبز و برنج

که فضای دورو بر ما را گرفته بود،

اون خنکی هوای بارونی و اون چای روستایی می ارزید

‫به نگاه چپ پاپا و رفتار ناراضیانه ای که مامان نشون داد.

..

سوز

03:42 - 13.11.2008