‏نمایش پست‌ها با برچسب ترس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ترس. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ شهریور ۱۲, یکشنبه

اسارت ذهنی ۲

اسارت ذهنی – ۲

..

در بیابان ِ خرافات، باز پیمودم قدم

از حقیقت اندر آن، پیدا نبودش، از عدم

ترس داشتم، از فکر کردن، بر،‌ گناه 

در تپش می آمدی قلبم، ز ِ انکار،‌ دَم به دَم

در بیابان، در پی ِ آبم، ولی دیدم سراب

در کجا گیرد سرابی، جای هم، یک قطره آب

گفته هایم بی سبب انگاشتی

پس، توّهم، باورم، پنداشتی

من ز ِ دست ِ باورم، خود را بسی دارم به رنج

تا به دنیای دگر، از جای ِ پیش باشم به گنج

من درین دنیا بسی، حوری به چنگ می داشتم

آن گناه پنداشته، خود را نگه می داشتم

تا که در دنیای جاویدم، بسی حوری بُوَد

از برای ِ کرد ِ خود، صد حوریان، من را سِزَد

از خوراکی چون پدید آمد، لذیذ و خوردنی

نَفس ِ خود پرهیز دادم، از برای ِ خوردنی

خواب ِ راحت را، ز ِ چشمان و به جان، دور ساختم

وقت ِ خود را در نیایش، در دعا پرداختم

تا که در دنیای فانی، زود گذر

عمر خود را بی‌هُده، نَد‌هم هدر

گر تبسم دیدم از حوری وَشی

فکر ِ خود، دور کردم از او، در خوشی

بس مرا نعمت بُوَد، اندر سرای ِ دیگرم

من بسازم از برای آخرت، کاخی خیالی در سرم

این شراب ِ قرمز و عشق و کباب

وا نهادم، گوش ِ من دیگر نمی خواهد، رُباب

روز را در روزه، شب را در دعا

تا خوش آید زین همه کارم، خدا

از برایم سازد او، کاخی بلند

زندگی شیرین نماید از برم، او همچو قند

بی نصیب خود را نمودم  این جهانم، از خوشی

نعمت و لذت برایم آوَرَد، پس در بهشت، حوری وشی

از برای مردمان، اندر کمک، صد ها قدم برداشتم

مردم ِ بیگانه را، مانند خود انگاشتم  

بی نظر یا نفع ِ خود، کاری نه دیدم از یکی

آنچه را بشنیده ام، خصلت چنین است، آدمی

هر خوشی را از برایم چون خطر پنداشتم

غفلت ِ یاد ِ خدا، شیطان عمل، انگاشتم

گر برای ِ من نبود ست این خوشی ها، این صفا

این همه زحمت چرا، از بهر آن، بُردست خدا

از برای ِ همچو من، دنیا چنین زیبا شُدست

گر که من آن را نخواهم، پس همه بی فایده ست

این همه دنیا برای ِ امتحان ِ چون منی، برپا شُدست؟

گر که من خوش باشمی، گویند که او رسوا شُدست؟

این همه زیبا رُخان، اطراف ِ من آورد پدید

گر که رو گردان شَوم ، کفران شود، دیگر نمی آید مَزید

«شکر نعمت، نعمت ات افزون کند – کفر نعمت از کف ات بیرون کند» 

پس برو دستی برون کن، لذت از دنیا به بر 

چون که رویای بهشت باشد دروغ، پا تا به سر 

 ..

سوز

۸  شهریور ۱۳۹۴ – 30.08.2015 


۱۳۹۴ آبان ۱۸, دوشنبه

سنگسار

سنگسار
..
آنها که به تو سنگ می زنند
به گناه خود سنگ می زنند
آن ها خود را مجازات می کنند
آن ها خود را رها می کنند از گناهی که دارند
گناهی را که دارند و جر‌ات ندارند آن را عیان کنند
زیرا از آن شرمسار هستند
حالا یک موضوع پیدا کرده اند که بتوانند
گناه خود را به چشم به بینند و آن را سنگسار کنند
کدام یک از آن ها، در پنهان گناه نکرده اند
هر کدام، گناهی را که مشابه این بوده است که بر تو نامیده اند
به پنهانی و با ترس و لرز انجام داده اند
گناه آن ها، علنی نشده است ولی آن ها خود را هم چنان
در فشار روانی و عذاب وجدان اسیر می بینند
و حالا یک مظهری پیدا کرده اند تا گناه خود را
سنگسار کنند و روح خود را آرامش بخشند
که به چنین گناهی، سنگ ِ «دور شو» زده اند
آن ها تو را نمی زنند، روح خود را مجازات می کنند
..
سوز
۱۶ آبان ۱۳۹۴ – 07.11.2015

۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

اسارت ذهنی

‫اسارت ذهنی
‫..
‫باز کن در ، باز کن در
‫بسته ای درهای ذهن ات ، به زنجیر ِ هراس از آتش دوزخ .
‫نمی خواهی بیاندیشی چه سان در بند موهوماتی اسیر گشتی.
‫به چرخان تو ، کلید ِ روشن اندیشه را ، در« قفل ِ زنگار بسته » یه
‫سنت و رسمی که از آبا و اجدادت ، به سان ِ بسته ای نگشوده اش ،
‫به میراث برده ای آنرا.
‫باز کن این باور ِ در بسته را ، نگاهی کن در آن جویا ، چه گفتند ات ،
‫که هر فکری ‫، در آن صحنه گریزان کردند و ممنوعه .
‫چرا اندیشه را رفتن در اینجا و در این قصه ، چنین بیزار می سازند؟
‫چرا فکری در این باره ، در این باور ، چنین گناه آلود می باشد؟
‫
‫تو را مجبور می سازند که این باور ، باوری یکتاست ،
‫که این باور ‫چراغ ماست .
‫که این باور مقدس باشد و تو در اندازه ای نیستی
‫که بر این بسته یه باور ، نگاهی تازه اندازی.
‫نگاهی تازه بر این باور ِ دیرین ، تو را از راه می دُزدَد .
‫تو را درمانده می سازد ، ز راهی که ، تو را سوی ِ بهشت آرد .
‫تو گر این راه را که ما گفتیم نه پیمائی ،
‫رهی کوتاه ، ‫جهنم رفتن ات ‫را از برایت ، تازه می سازد.
‫
‫همین ترس است « زنگار بسته زنجیری » دور ِ بسته یه فکری ،
‫که از دورها ، دست در دست ، به دستان تو آوردند .
‫کلیدش باشد اندیشه .
‫به چرخان کلید ِ فکر ، توی « قفل ِ باور ِ کهنه » و پُر ابهام ،
‫که از ‫سالهای دیرین ، بر این بسته نشان باشد.
‫
‫پس از هزاران سال ، آیا اندیشه ای کوتاه تر دارم ،
‫از آن عصری ‫که با چخماق آتش را بر افروختند.
‫هزاران اندیشه است امروز اینجا ،
‫بزرگ مردان اندیشه ، ‫مشاور ، ‫پند آموز ، یاورم هستند.
‫
‫چه تضمینی است برای افکاری که مردانی که ، هزاران سال
‫ پیش از این ، بهشت را راهنما گشتند ، ‫بهتر باشد ‫از ،
‫افکار مردم ِ امروز و ‫‫استادان اندیشه ، ‫با تفکر ها ، تعقل ها.
‫
زمانی در میان مردمی ساده ، اندیشه ای والا ، از نو درخشید.
‫به آنهائی که با خواهش یا که ناچاری ، خواسته ها ، آرزوها را ،
‫به بت های ‫بت خانه آویز می کردند ، نشان داد او که :
‫این چوب است و ‫این سنگ است که دستان من و تو
‫ساخته است آنرا ، ‫ترا چیزی نمی آرد.
‫سپس بر آرزوها و رویاها ،
‫تواناترین بُت را ، با فکر ها و تخیل ، در تصور برپا و بنیاد کرد.
و آنرا که به او باورش باشد ، بهشتی رویائی دارد او ، پاداش.
‫آنچه را دوست داری در این بهشت و آخرت باشد.
‫و آنانی که ، کم باور اند و شک آورند او را ،
‫آتش و مار و جهنم بعد از این دنیا ، جای کافرین باشد .
‫
‫این تصویر ها و وحشت های بی پایه ، زنجیر و قفل هستند ،
تفکر را و اندیشه را .
‫پاره کن زنجیر اوهام و خرافات را .
‫‫به چرخان تو کلید پاک اندیشه را ،
‫باز کن قفل ِ وحشت ذهنی و فکری را.
‫
‫با دانسته های امروز و زمان خود، بی‌اندیش .
..
۰۹ شهریور ۱۳۸۸ − 31.09.2009  

۱۳۸۸ اردیبهشت ۷, دوشنبه

بیداد

بیداد
..
باز کن پنجره را بلکه کمی باد بیاد
از جور و ستَم، باد، که فریاد بیاد
در کشور جَم هست فراوان بیداد
کلی ستَم است، کجاست پس فریاد

فریاد بدرون کرد، ز ِ دستِ بیداد
فریاد شکار، تیغ بدست است صیاد
فریاد، همه به آسمان باید داد
کَز ترس ِ جَزا، فرار بدارد صیاد
..
سوز
۶ اردیبهشت ۱۳۸۸ - 26.04.2009