‏نمایش پست‌ها با برچسب ‫تصور. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ‫تصور. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

تفاوت ‌ها

تفاوت ‌ها
..
دوستی در وبلاگش نوشته بود:
"کاش می شد زمان رو در شیرین ترین قسمت زندگی متوقف کرد"
‫..
‫تشخیص ما از زندگی در مقایسه کردن تفاوت هاست.
‫اگر چیزی همواره آنچنان باشد که همیشه هست متوجه حضور آن نمی شویم.
‫همانطور که هوا همیشه در اطراف بشر بوده و بدون وجود آن نمی شد
‫یک دقیقه زندگی کرد، ولی هزاران سال آن را لمس می کردیم ولی
‫آنرا درک نمی کردیم. انسان وجود هوا و اهمیت وجود آن را نمی دانست.
‫ولی خورشید و نبود آن را کاملاً حس می کرد، چون وجودش روشنائی بود و
نبودش تاریکی و آندو را با هم ‫مقایسه می کرد.
‫وقتی هم زمان را در شیرین ترین قسمت آن متوقف توانیم کرد، دیگر
‫از نبود شیرینی ها دلگیر نیستیم و از بدست آمدن شیرینی ها احساس
‫دریافت نداریم تا از بدست آوردن آن خوشحال باشیم.
‫زندگی با کم و کاستی هایش زیباست و امیدواری همیشه این است
‫که ایکاش همیشه فقط زیبائی ها باشد.
..
سوز
19 اردیبهشت 1388 - 19.05.2009

۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

خوش به حال خر

خوش به حال خر

‫‫..

‫‫یکی می گفت خوش به حال خر‌،

‫‫نه به فکر خونه است، و نه به فکر تهیه خوراک و علوفه است.

‫‫جایش مهیاست، یه طویله ای داره که برایش ساخته اند،

‫‫یه مقدار کاه و یونجه هم جلویش می ریزن میخوره، یه باری

‫‫هم روی دوشش می گذارند می بره.

‫‫ولی بعدش راحت برای ‫خودش ‫یک جائی می ایسته و ‫‫استراحت

می کند و می رود ‫توی فکر و خیالات و خاطرات خوش،

‫‫که یک کره خری مثل خودش درست کنه یا با اون مادیان ‫که

‫اسب سفید و قهوه ای هست و کپل پت و پهنی داره‌،

یک قاطر بسازد.

‫می گفت هر وقت خره رو نگاه می کنی، همچین تو فکر هست

‫که آدم خیال می کنه داره جبر و آنالیز حل می کنه.

‫‫ولی ما چی؟ صبح تا شب جون می کَنیم، کار می کنیم

‫‫عرق می ریزیم هم صاحب کار غرغر می کنه، هم خانم خونه

غرغر می کنه، دو تا چیز هم میگه که از نشادری که به

‫‫ماتحت خر می زنند بیشتر آدم را می سوزاند.

‫‫صاحب خره فکر می کرد: این الاغ نفهم فکر میکنه که من

‫‫کاه و یونجه بیخودی بهش میدهم، تازه بعضی وقت ها هم

‫‫جو بهش می دهم که زورش زیاد بشود، اما این خر بی شعور

‫‫را وقتی بار رویش می گذارم، دو تا که میشه چهار تا، کمرش

‫‫را خم می کند و پاهای عقبش را نیمه تا، می کنه و با عجله

‫‫جای پاهایش را عوض می کنه و چپ و راست میره که یعنی

‫دارم می اُفتم و دارم ‫‫خودم را جابجا می کنم که نخورم زمین،

‫که من از روی اون، ‫‫بار پنج و شش را بردارم که با همون

‫چهار تا لنگه بار، تنبلی ‫‫به کند

و این راه را تا اونجا سلانه سلانه راه برود.

‫هوم! ‫خیال کرده، فردا با سیخ و درفش حسابشو می رسم.

‫‫اینقدر با نوک درفش ِ کفش دوزی کپل هاشو سوراخ می کنم

‫‫که از دردش تا پترپورت به دَوَد.

‫‫خره با خودش فکر می کرد، این یارو فکر می کنه ما رو خریده

‫‫و مالک جون و جسم ماست. یه کمی کاه خشک و یه ذره

‫‫یونجه می ذاره جلومون، گاهی هم یک مشت جو میاره

‫‫توی دستش به ما میده که قوی تر بشوم، (اونم نه به خاطر

‫‫خود من، بلکه برای قویتر شدن و بهتر بار کشیدن من است)

‫‫و خیال می کنه خیلی به ما خدمت کرده است، و هر چی

‫‫دلش می خواد بار ما میکنه و انتظار داره که بار ِ یک تریلی ‫‫را‌،

من ِ خر ِ بی چاره یه، یه لا قبا به تنهائی به کِشَم و آخ هم نگویم.

‫‫هوم! خیال کرده، فردا که دو تا لنگه انگور را گذاشت روی دوشم،

‫‫سومی و چهارمی را که خواست بذاره رویم، برایش رقص ِ آی

‫‫به دادم برس، ‫آی دارم می افتم، آی بارم سنگینه رو می کنم،

‫‫که از اول زور زیادی نزنم که وقتی سربالائی ِ تپه رو بالا می روم،

‫توی اون راه‌ِ مالروی گِلی‌، که بارون آمده و خیس اش کرده‌،

به من ‫‫نگه مثل خر تو گل موندی. خوب چیکار کنم‌، گِل که هست

خوب ‫‫چسبناکه‌، از بالا فشار بار روی کمرم هست‌،

از پائین هم پاهایم ‫‫را باید از چسبناکی هایِ‌، گِل جدا کنم

و در هر قدمی کلی باید زور ‫بزنم.

‫‫این یارو خرک چی‌، چی خیال کرده؟

خیال می کنه من نمی فهمم، و ‫‫زیادی بارم می کنه،

این دفعه هیچ چی بهش نگفتم، از فردا بهش می گم.

‫‫هر روز که میشه، میگه فردا بهش میگم،

میدونی که چند ساله گذشته؟

‫‫..

‫‫سوز

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ − 05.05.2009


۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

نقاشی با کلمه ها

‫نقاشی با کلمه ها
‫..
‫نوشته های رنگ آمیزی شده با کلمات و ریتم و آهنگ،
از صحنه ها یا ‫حالات و رفتار و عمل کرد انسانها با یکدیگر
یا با خودشان یا با محیط ‫اطرافشان،
‫در نگاه به رفتار ‫پرنده ای با جوجه هایش، یا رفتار انسانی با پرندگان،
‫تصویری است از یک صحنه یا از گذر زمان که در ذهن مانده است.
این تصویر، شروع و خاتمه ندارد.
آنچه را که کلمه ها بیان می کنند شکلی را می سازند و
‫تصوری را در ذهن خواننده ایجاد می کنند که در تصویر ذهنی نویسنده
دیده میشود،
ساخت و ایجاد فضا و محیط، ‫و هنر رنگ آمیزی برای این تجسم
با نویسنده است.
‫تجسم و شکل دادن و بازسازی صحنه با خواننده است.
‫خواننده ای که کمی حوصله داشته باشد و فقط چشمانش را
روی کلمه ها ‫سُر ندهد که به آخر سطر یا آخر صفحه برسد
تا به بیند که بعدش چه می شود.
‫..
‫سوز
۱۵ فروردین ۱۳۸۸ − 04.04.2009
‫دیترویت