‏نمایش پست‌ها با برچسب فکر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فکر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

دلبستگی ها، پا بستگی ها دارد

دلبستگی ها، پا بستگی ها دارد
..
در یک ویدئو، یک میمون می خواهد از یک سوراخ کوچک، دستش را بیرون بیاورد،
با دست  پُر از خوردنی، که به ناچار دستش را مشت کرده است ولی نمی تواند،
کافی است که میمون،  مشت خود را باز کند و آن خوردنی را رها کند، تا همانطور
که دستش را در سوراخ کرده بود، بتواند دستش را خارج کند تا بتواند فرار کند.

دلبستگی در این میمون و دست نه کشیدن از چیز مورد علاقه اش، باعث می شود
خودش نتواند فرار کند، پس اسیر و گرفتار شکارچی شود.
علاقه ای که میمون به اون خوردنی دارد و حاضر نمی شود اون چیز مورد علاقه را
رها کند تا خودش، رها شود، نشان از وابستگی و پا بستگی دارد که
«دل بستگی» علت آن است.
اگر آن میمون از آن هوس، از آن خوردنی، دست بر دارد، خودش گرفتار نمی شود.
در زندگی ما هم، چنین چیز هائی هست که ما را در جائی وابسته کرده است و حاضر
نیستیم جان خود را رها کنیم، چون حاضر نیستیم تمایل خود را به چیزی رها کنیم.
راحتی و آرامش و آسایش جان ما در جهان، مهمتر و بالا تر از هر چیزی هست.
ما با فکر و اندیشه ای که داریم، چیزی یا موضوعی را، مهم تر برای خودمان فرض
می کنیم و جسم و جان را بخاطر آن چیز در فشار قرار می دهیم و استراحت
و آرامش را از جسم و جان، می گیریم تا به آن تمایل و خواسته بیشتر نزدیک شویم.

چه بسیار پیش می آید که بعد از سالها متوجه می شویم که آنچه که،
این همه زمان و عمر را برایش گذاشته ایم،
ارزش و اهمیت آن همه زحمت و تلاش را نداشته است.
یک فرش فروش موفق می گفت: این همه در جوانی کوشش و تلاش کردیم
که پول بدست بیاوریم، حالا که پول داریم، نمی توانیم از زندگی لذت ببریم، دیگر
حالش را نداریم یا نمی توانیم آنطوری که لازم است فعالیت بدنی داشته باشیم.
یا مردی که سی، چهل سال، همه جور زحمت می کشد که برای همسر
و خانواده اش زندگی راحت و خوبی فراهم کند، ولی بعدش، با یک کلمه نه
در میان «دوستت دارم»، از سوی خانمش، که می شود «دوستت نه دارم»
زندگی مشترک اش به هوا پوف می شود.
بچه ها هم هر کدام برای خودشان، زندگی های خودشان را دارند و وقت و
امکانش را ندارند و  به پدر نمی رسند،
و مرد حیران مانده از این حالت، می ماند، که
این همه فداکاری و تحمل، برای چه بود؟
..
سوز 
2 اردیبهشت 1394 – 22.04.2015
ویدئوی میمون گرفتار

۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

کتابهای مضر


کتابهای ِ مضر
..
او به دل‌، اندیشه را تاریک خواهد از شما
با کور سوی ِ شمع ِ خود‌، خود پیش خواهد از شما
او کتاب ها را مضر خواند‌، چرا‌، پس فکرتان روشن شود
بی سواد بهتر سواری می دهد‌، پس کور می خواهد شما
..
سوز
31 تیر 1390 – 22.07.2011 

.............        .............
:این سروده پس از انتشار این اخبار بر روی کاغذ جاری شد

«... و دستور آمده بود که کتابهای مضر را جمع آوری کنند»
..
علوم انسانی غربی بی فایده است
.
غلام‌علی حداد عادل‌، رئيس شورای تخصصی تحول و ارتقای علوم انسانی‌، روز
پنج‌شنبه‌، ۲۵ خردادماه‌، در نشست اعضای کارگروه تحول علوم انسانی شورای عالی
:انقلاب فرهنگی و شورای عالی برنامه‌ريزی
حداد عادل: هيچ فايده‌ای در علوم انسانی غربی نمی‌بينيم
:حدادعادل با بيان اين‌که "هيچ فايده‌ای در علوم انسانی غربی نمی‌بينيم" اضافه کرد
‌،مباحث موجود در علوم انسانی غربی را داروين از طريق تکامل، فرويد از طريق روان‌شناسی‌
...دورکيم از طريق علوم اجتماعی و مارکس از طريق اقتصاد را ارائه کرده‌اند
..
  خرداد 1390 - 15.06.2011


۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

خوش به حال خر

خوش به حال خر

‫‫..

‫‫یکی می گفت خوش به حال خر‌،

‫‫نه به فکر خونه است، و نه به فکر تهیه خوراک و علوفه است.

‫‫جایش مهیاست، یه طویله ای داره که برایش ساخته اند،

‫‫یه مقدار کاه و یونجه هم جلویش می ریزن میخوره، یه باری

‫‫هم روی دوشش می گذارند می بره.

‫‫ولی بعدش راحت برای ‫خودش ‫یک جائی می ایسته و ‫‫استراحت

می کند و می رود ‫توی فکر و خیالات و خاطرات خوش،

‫‫که یک کره خری مثل خودش درست کنه یا با اون مادیان ‫که

‫اسب سفید و قهوه ای هست و کپل پت و پهنی داره‌،

یک قاطر بسازد.

‫می گفت هر وقت خره رو نگاه می کنی، همچین تو فکر هست

‫که آدم خیال می کنه داره جبر و آنالیز حل می کنه.

‫‫ولی ما چی؟ صبح تا شب جون می کَنیم، کار می کنیم

‫‫عرق می ریزیم هم صاحب کار غرغر می کنه، هم خانم خونه

غرغر می کنه، دو تا چیز هم میگه که از نشادری که به

‫‫ماتحت خر می زنند بیشتر آدم را می سوزاند.

‫‫صاحب خره فکر می کرد: این الاغ نفهم فکر میکنه که من

‫‫کاه و یونجه بیخودی بهش میدهم، تازه بعضی وقت ها هم

‫‫جو بهش می دهم که زورش زیاد بشود، اما این خر بی شعور

‫‫را وقتی بار رویش می گذارم، دو تا که میشه چهار تا، کمرش

‫‫را خم می کند و پاهای عقبش را نیمه تا، می کنه و با عجله

‫‫جای پاهایش را عوض می کنه و چپ و راست میره که یعنی

‫دارم می اُفتم و دارم ‫‫خودم را جابجا می کنم که نخورم زمین،

‫که من از روی اون، ‫‫بار پنج و شش را بردارم که با همون

‫چهار تا لنگه بار، تنبلی ‫‫به کند

و این راه را تا اونجا سلانه سلانه راه برود.

‫هوم! ‫خیال کرده، فردا با سیخ و درفش حسابشو می رسم.

‫‫اینقدر با نوک درفش ِ کفش دوزی کپل هاشو سوراخ می کنم

‫‫که از دردش تا پترپورت به دَوَد.

‫‫خره با خودش فکر می کرد، این یارو فکر می کنه ما رو خریده

‫‫و مالک جون و جسم ماست. یه کمی کاه خشک و یه ذره

‫‫یونجه می ذاره جلومون، گاهی هم یک مشت جو میاره

‫‫توی دستش به ما میده که قوی تر بشوم، (اونم نه به خاطر

‫‫خود من، بلکه برای قویتر شدن و بهتر بار کشیدن من است)

‫‫و خیال می کنه خیلی به ما خدمت کرده است، و هر چی

‫‫دلش می خواد بار ما میکنه و انتظار داره که بار ِ یک تریلی ‫‫را‌،

من ِ خر ِ بی چاره یه، یه لا قبا به تنهائی به کِشَم و آخ هم نگویم.

‫‫هوم! خیال کرده، فردا که دو تا لنگه انگور را گذاشت روی دوشم،

‫‫سومی و چهارمی را که خواست بذاره رویم، برایش رقص ِ آی

‫‫به دادم برس، ‫آی دارم می افتم، آی بارم سنگینه رو می کنم،

‫‫که از اول زور زیادی نزنم که وقتی سربالائی ِ تپه رو بالا می روم،

‫توی اون راه‌ِ مالروی گِلی‌، که بارون آمده و خیس اش کرده‌،

به من ‫‫نگه مثل خر تو گل موندی. خوب چیکار کنم‌، گِل که هست

خوب ‫‫چسبناکه‌، از بالا فشار بار روی کمرم هست‌،

از پائین هم پاهایم ‫‫را باید از چسبناکی هایِ‌، گِل جدا کنم

و در هر قدمی کلی باید زور ‫بزنم.

‫‫این یارو خرک چی‌، چی خیال کرده؟

خیال می کنه من نمی فهمم، و ‫‫زیادی بارم می کنه،

این دفعه هیچ چی بهش نگفتم، از فردا بهش می گم.

‫‫هر روز که میشه، میگه فردا بهش میگم،

میدونی که چند ساله گذشته؟

‫‫..

‫‫سوز

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ − 05.05.2009


۱۳۸۷ شهریور ۱۴, پنجشنبه

دلتنگی

دلتنگی
..
دلتنگی ات ، دلتنگم می کند
بی طاقتی ات ، بی طاقت
بگو ز مهر ورزی وز ، محبت
که آرد فکر و قلبم را ،  به  راحت
..
سوز
 27.08.2008 01:25