‏نمایش پست‌ها با برچسب #رویا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب #رویا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

احساس

احساس
..
نوشته ای
" همیشه خیابانی هست که مرا بسمت دریا ببرد."
--
می نویسم
همیشه عشقی هست که مرا بسمت رویا ببرد.
درون پوستین گرم عشق که مرا چشم پوشیده بسویی می کشاند،
خود را رها شده و شاد حس می کنم ، دوست دارم
وقتی ‫چشم باز می کنم،
خود را در جایی به بینم که زیبا تر از ‫آنست که تصور می کردم.
دوست دارم درون این فضایی که عشق می نامندش،
خود را آنچنان مطمئن و راحت حس کنم
که فقط به دوست داشتن و دوست داشته شدن فکر کنم،
دوست دارم فکر کنم آنقدر،
دوست داشته می شوم که نمی توانستم تصور کنم.
و وقتی بزرگی و فراوانی دوست داشته شدنم را به بینم،
تعجب کنم، که، یعنی عشق اینقدر دوست داشتنی هست؟
اون وقت به فکر بیافتم ، که یعنی میشود اینقدر دوست داشت؟
و وقتی بخودم قبولاندم که، آره .... ، اون وقت بخودم مطمئن می شوم
از زندگی راضی می شوم، همه چیز دنیا برایم زیبا می نماید.
دوست دارنده ام را دوست دارم،
از گربه ای که از روی دیوار حیاط رد می شود خوشم می آید،
راه رفتن آن برایم موزون است.
لطافت هوا دل انگیز است،
روشنایی روز، شیری رنگ و در خاطر ماندنی است.
گویی از پشت سرم، موسیقی ملایم و خیال انگیز، دمنده یه رویا
و زیبایی ها نواخته میشود.
دوست دارم همه اش همین جوری بماند، اما با تردید این آرزو را دارم.
این تردیدم را بشکن، مرا امیدواری ده که همیشه می تواند ‫چنین بماند.
.
زندگی زیباست ای زیبا پسند -- زنده اندیشان به زیبایی رسند. ( ه. ا. سایه )
..
سوز
01:30 - 23.10.2008

۱۳۸۷ شهریور ۲۱, پنجشنبه

‫‫رویا


رویا
‫..
‫مرا آزرد ، برگشتن به بیداری
‫گفتم ای خواب ، چرا دیگر نمی آئی
.‫
بباغِ کوچه هایِ پَرچین دار و ، رو باز ِ تو ای خواب
‫به پَرچین ، نازک شاخه ی نیلوفران ، پیچ خورده پُر تاب
‫مَه آلوده شبی بود ، پُر از ، پَرتو ِ مهتاب
‫.
او نشسته ، پُر چین لباسی روشن و ، کرم بژ مایل رَنگ
اطراف تیره ، نزد او کمی روشن تر و مایل ، به آبی رَنگ
‫روی سوی دیگر داشت ، پیش رَوَم یا نه ، با خودم در جنگ
.‫
‫او بود در آن صحنه ، ولی نه ، در چنان دسترس
‫من کوشیده ام خود را ، و آغاز سخن ، پُر ترس
قلبم می تپید از شوور ، نیم نفس تند ، از شوق آن دیدار
مملو از ذوق ، پا به پا می گَردم دُور خود ، هم چنان پَرگار
.‫
‫می خواستم او را متوجه خود سازم ،
‫می خواستم دل خود به او به بازم
‫.
‫اما گویا او مرا نمی دید ،
برای خود ، از رویاهاش صحنه می چید
‫خود را آزاد می دانستم ، ولی نمی توانستم بسوی اش به رَوَم
‫گوئی ناپیدا بَند ِ شرم ، بسته است ، همه دوُر و بَرَم
.‫
‫چرا توان آن نداشتم بسویش به رَوَم ،
چرا پس او مرا نمیتوانست دید
‫این فضای مَه آلود آبی رنگ ،
خواب بود و بیداری ام بَر چید
..‫
‫سوز
11.08.2008