‏نمایش پست‌ها با برچسب #احساس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب #احساس. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ بهمن ۴, پنجشنبه

حالا خوش است

حالا خوش است
..
زنده‌گی همینه، یک مشروب الکلی
یک حالت ِ بی خودی، و بی فکری
یک احساس رقص و شنگولی و ترّنم  
نه، غم فردای، چه دانم بخوری
نه از اندوه که ديروز گذشت، رنجوری
هر آنچه که دیروز گذشت، نیست در یاد
هر آنچه که فردا شدن است، اون ور ِ باد
من در این لحظه که، بی یاد، به خود مشغولم
مِی، می خورم از جام و، کمی مسرورم
چیپسی از سیب زمینی،‌ مزه ی مشروبم هست
نیست در فکر، چه رفته ست و چه آید در دست
من در این لحظه که بی فکر و ریا، ست، در حالم
نه، به گفت یا که نگفت، از سخن ام، در کارم
این بی خبری ز عالم ِ‌ ، بود و نبود
گر غصه خورم یا نخورم، حال چه سود
نه، بر شدن اش، ز خود توانی دارم
بر، نا شدن اش،‌ نه خود، زمانی دارم
این لحظه که در بی خودی ام... زنده گی است
آن لحظه که با خود، بُده ام... دست کی است
چون کوروش و اسکندر و چنگیز، اگر جهانی، سازیم
چندی که گذشت، چو گرد، و خاک ِ رفته گان،‌ بر بادیم
این خاک و غبار که اکنون در بر ِ ماست، از تن کیست
چندی است جهان نام  مرا، بعد که گذشت، یادش نیست
اکنون که جام، در بَر وُ ، می اندر وُ، زمان هم با ماست
مِی نوش که فردا که رسد، پس خوشی ات چون رویاست
..
سوز
۱۸ دی ۱۳۹۷ -  08.01.2019

۱۳۹۷ خرداد ۹, چهارشنبه

اگر همین حالا آخرش باشد چی؟

اگر همین حالا آخرش باشد چی؟
..
داشتم از جلوی تلویزیون به سوی انبار کوچولوی خونه می رفتم که یک بسته چیپس سیب زمینی بیاورم
و در حال تماشای تلویزیون، چیپس را مزمزه کنم.
به ذهنم رسید که اگر همین حالا بمیرم، چی می شود؟
... در حال خوردن چیپس در جلوی تلویزیون؟
شانه ها را بالا انداختم و با چشم های خسته ای که تمایل به خواب دارند ولی خوابشون نمی بره، ابروئی به
بالا بردم و سرم را به یک سوئی تکان دادم و گفتم: چی می خواد بشه؟ هیچ چی.
زنم که توی اون یکی اتاق دارد تلویزیون خودش رو نگاه می کنه، اگر به زودی متوجه بشود،‌ اول وحشت
می کنه و سعی می کند که نزدیک من نشود و فریادی، جیغی می کشد و از همسایه ها کمک می خواهد،
و اگر خیلی دیرتر متوجه بشود که، کمی بیشتر می ترسد که این همه وقت است که من این جا کنار یک
مرده نشسته بوده ام و حواسم نبود.
و من خودم که خب... احساسی نخواهم داشت، نه دردی را حس خواهم کرد و نه از رفتاری ناراحت می شوم
و نه از تعریفی خوشحال خواهم شد.
بعد از چند روز، هم خانم و هم بچه ها به نبودن من عادت خواهند کرد و شاید پیش خودشان، فکری از
ذهن شان گذر کند که کاش این کار را نکرده بودم یا... کاش اون کار را می کردم، که باز هم برای من
فرقی نمی کند.
شاید در اون موقع که خبر می دادند که وقت شما تمام است و باید به دنیای دیگر بروی، در هنگام ِ نفس آخر،
من در پیش خودم فکر می کردم، که ای کاش چند روز دیگر و چند روز بیشتر عمر می کردم؟
که چکار کنم؟
که چند تا قهوه بیشتر می خوردم؟ که باز هم ساحل دریاچه را می دیدم‌؟
که برای آخرین بار خوراک مورد علاقه ام را می خوردم؟ که چی؟
هزار بار همین خوراک ها را خورده ام، هزار بار قهوه خورده ام... اگر دوبار دیگر هم بیشتر بخورم،
چه فرقی می کند؟
ولش کن، هر چی که تا به حال خورده ام، اگر دوبار بیشتر هم بخورم، فرقی نمی کند؟
برای اون یکی دنیا که نمی توانم مزه اش را با خودم ببرم.
.
اصلا فکر می کنم که این ده بار آخری که این خوراکی را خوردم، قبل از آن بایستی مرده باشم و
این ده بار آخری، فرصتی بود که به من داده بودند که برای آخرین بار، نه که دوبار، بلکه
ده بار دیگر از هر کدام از چیز هائی که یک بار دیگر می خواستم، لذت به برم  و یا کار هائي را
که یکبار دیگر می خواستم بکنم، انجام بدهم و بعدش مرا خواهند برد.
.
چه جالب می شود... فکر کنیم که امروز زنگ رفتن را می زنند و ما که بی خیال بوده ایم
و به فکر یک بار دیگر برای آخرین بار...
و یک بار دیگر ها نبوده ایم، خواهش می کنیم که
اجازه دهند که از هر فرصت خوش آیندی ده بار یا صد بار دیگر استفاده کنیم
و تا استفاده نکرده ایم از این دنیا نرویم، یا ما را با خودشان نخواهند بُرد!
و با خواهش ما موافقت می شود و ما خوشحال از این که چند تا «یکبار دیگه» فرصت داریم،
پس حالا بایستی برویم و دنبال برای آخرین بار لمس کردن ها و  
احساس آن و این... را داشتن ها... و فکر کنیم که دیگر دستمان به آن نمی رسد و تا می توانیم از آن...
لذت ببریم و آن... را حس کنیم، و با لذت حس کنیم، بدی هایش را نادیده بگیریم چون دیگر وقت نداریم
به بدی ها فکر کنیم، و به خوشی هائی که از آن و این... می توانیم دریافت کنیم، فکر کنیم...
دیگر زمان نداریم که به بدی ها فکر کنیم، فقط بایستی تا می توانیم لذت به بریم، چون دیگر،
بیشتر از این وقت نخواهیم داشت و بیشتر نخواهیم توانست چیزی را لمس کنیم، یا احساس داشتن
آن چیز را درک کنیم.
.
چطور است که این فرصت را به هزار بار استفاده کردن برسانیم و چانه بزنیم که اگر تا هزار بار
از هر آنچه که دوست داریم، استفاده نکرده ایم، زنگ رفتن ما را نزنند و ما را با خود نخواهند بُرد.
.
موافقت شد، اجازه داده شد که از هر چیز خوش آیندی، می توانیم هزار بار استفاده کنیم.
زود باشیم و شروع کنیم.
وقتی این احساس را داشتیم که می خواسته اند ما را به برند و با خواهش ما که می خواستیم
«یک بار دیگه» چند تا چیز را امتحان کنیم و چند تا کار انجام دهیم، موافقت شده است... یعنی،
«یک بار دیگه» اون چیز را بخوریم، «یک بار دیگه» فلانی را به بینیم، «یک بار دیگه» به
اون محل سر بزنیم و اون جا را به بینیم، ٰ «یک بار دیگه» پیش اون مردم برویم و از اون ها
تشکر کنیم، «یک بار دیگه» در اون کافه یا قهوه خانه چیزی بنوشیم و «یک بار دیگه»...
و «یک بار دیگه» از این، «یک بار دیگه» از اون، «یک بار دیگه» از اون یکی، «یک بار دیگه»...
و فکر کنیم که این استفاده ها از مورد علاقه های مان فقط برای چند بار دیگر ممکن است
و بعد از هزار بار لمس و دریافت مورد علاقه های مان، به سراغ مان بیایند و بگویند
که خب دیگه، برویم... آن وقت،
از این چندین بار بیشتر استفاده کردن های مان، از «یک بار دیگه» ها خوشحال خواهیم بود.
و دیگر، رفتن برای مان با حسرتی، پُر از احساس نکردن ِ «یک بار دیگه» ها نخواهد بود.
پس کاری را برای حسرت خوردن باقی نگذاریم.
این فرصت های «یک بار دیگه» هستند که از دست می روند و می گذرند،
تا از دست نرفته اند، یک بار دیگر استفاده کنیم.
..
سوز
۲۶ شهریور ۱۳۹۶-  17.09.2017

۱۳۹۶ مهر ۳, دوشنبه

اگر همین حالا آخرش باشد

اگر همین حالا آخرش باشد
..
داشتم از جلوی تلویزیون به سوی انبار کوچولوی خونه می رفتم که یک بسته چیپس
سیب زمینی بیاورم و در حال تماشای تلویزیون، چیپس را مز مزه کنم.
به ذهنم رسید که اگر همین حالا بمیرم، چی می شود؟
... در حال رفتن بسوی چیپس،‌ یا در حال خوردن چیپس در جلوی تلویزیون؟
شانه ها را بالا انداختم و با چشم های خسته ای که تمایل به خواب دارند ولی خوابشون
نمی بره، ابروئی به بالا بردم و سرم را به یک سوئی تکان دادم و گفتم:
چی می خواد بشه؟
هیچ چی.
زنم که توی اون یکی اتاق دارد تلویزیون خودش رو نگاه می کنه، اگر به زودی متوجه بشود،‌
اول وحشت می کنه و سعی می کند که نزدیک من نشود و فریادی، جیغی می کشد و
از همسایه ها کمک می خواهد،
و اگر خیلی دیرتر متوجه بشود که، کمی بیشتر می ترسد که این همه وقت است
که من این جا کنار یک مرده نشسته بوده ام و حواسم نبود.
و من خودم که خب... احساسی نخواهم داشت، نه دردی را حس خواهم کرد
و نه از رفتاری ناراحت می شوم و نه از تعریفی خوشحال خواهم شد.
بعد از چند روز، هم خانم و هم بچه ها به نبودن من عادت خواهند کرد و شاید پیش خودشان،
فکری از ذهن شان گذر کند که کاش این کار را نکرده بودم یا... کاش اون کار را می کردم،
که باز هم برای من فرقی نمی کند.
شاید در اون موقع که خبر می دادند که وقت شما تمام است و باید به دنیای دیگر بروی،
در هنگام ِ نفس آخر،
من در پیش خودم فکر می کردم، که ای کاش چند روز دیگر و چند روز بیشتر عمر می کردم؟
که چکار کنم؟
که چند تا قهوه بیشتر می خوردم؟ که باز هم ساحل دریاچه را می دیدم‌؟
که برای آخرین بار خوراک مورد علاقه ام را می خوردم؟ که چی؟
هزار بار همین خوراک ها را خورده ام، هزار بار قهوه خورده ام...
اگر دوبار دیگر هم بیشتر بخورم، چه فرقی می کند؟
ولش کن، هر چی که تا به حال خورده ام، اگر دوبار بیشتر هم بخورم، فرقی نمی کند؟
برای اون یکی دنیا که نمی توانم مزه اش را با خودم ببرم.
اصلا فکر می کنم که این ده بار آخری که خوراکی را خوردم، قبل از آن بایستی مرده باشم و
این ده بار آخری، فرصتی بود که به من داده بودند که برای آخرین بار، نه که دوبار، بلکه
ده بار دیگر از هر کدام لذت به برم و بعدش مرا خواهند برد.
.
چه جالب می شود... فکر کنیم که امروز زنگ رفتن را می زنند و ما که بی خیال بوده ایم
و به فکر یک بار دیگر برای آخرین بار... و یک بار دیگر ها نبوده ایم، خواهش می کنیم که
اجازه دهند که از هر فرصت خوش آیندی ده بار یا صد بار دیگر استفاده کنیم
و تا استفاده نکرده ایم از این دنیا نرویم یا ما را با خودشان نخواهند بُرد!
و با خواهش ما موافقت می شود و حالا بایستی برویم و دنبال برای آخرین بار لمس کردن ها و  
احساس آن و این... را داشتن ها... و فکر کنیم که دیگر دستمان به آن نمی رسد
و تا می توانیم از آن… لذت ببریم و آن... را حس کنیم، و با لذت حس کنیم،
بدی هایش را نادیده بگیریم و به خوشی هائی که از آن و این... می توانیم دریافت کنیم،
فکر کنیم... دیگر زمان نداریم که به بدی هایش فکر کنیم، فقط بایستی تا می توانیم
لذت به بریم، چون دیگر، بیشتر از این وقت نخواهیم داشت و بیشتر نخواهیم توانست.
.
چطور است که این فرصت را به هزار بار استفاده کردن برسانیم و چانه بزنیم که
اگر تا هزار بار از هر آنچه که دوست داریم، استفاده نکرده ایم، زنگ رفتن ما را نزنند
و ما را با خود نخواهند بُرد.
.
موافقت شد، اجازه داده شد که از هر چیز خوش آیندی، می توانیم هزار بار استفاده کنیم.
زود باشیم و شروع کنیم.
.
وقتی این احساس را داشتیم که می خواسته اند ما را به برند و با خواهش ما که می خواستیم
«یک بار دیگه» چند تا چیز را امتحان کنیم و چند تا کار انجام دهیم، موافقت شده است... یعنی،
«یک بار دیگه» اون چیز را بخوریم، «یک بار دیگه» فلانی را به بینیم، «یک بار دیگه» به
اون محل سر بزنیم و اون جا را به بینیم، ٰ «یک بار دیگه» پیش اون مردم برویم و از اون ها
تشکر کنیم، «یک بار دیگه» در اون کافه یا قهوه خانه چیزی بنوشیم و «یک بار دیگه»...
و «یک بار دیگه» از این، «یک بار دیگه» از اون، «یک بار دیگه» از اون یکی، «یک بار دیگه»...
و فکر کنیم که این استفاده ها از مورد علاقه های مان فقط برای چند بار دیگر ممکن است
و هر زمان ممکن است به سراغ مان بیایند و بگویند که خب دیگه، برویم... آن وقت،
از چندین بار بیشتر استفاده کردن های مان، از «یک بار دیگه» ها خوشحال خواهیم بود.
و دیگر، رفتن برای مان با حسرتی پُر از احساس نکردن ِ «یک بار دیگه» ها نخواهد بود.
پس کاری را برای حسرت خوردن باقی نگذاریم.
این فرصت های «یک بار دیگه» هستند که می گذرند، تا از دست نرفته اند، استفاده کنیم.
..
سوز
۳۱ شهریور ۱۳۹۶ -  22.09.2017

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

تنهایی ۲

تنهایی ۲
..
دوستی در وبلاگش نوشته بود:
آدم بعضی وقتها از زور تنهایی هی باید نازه کسی رو بکشه که در حالت
عادی آدم حسابش نمیکرده؟
---- ------------
براش نوشتم:
این احساس تنهائی برای بعضی ها ناراحتی و برای بعضی دیگر
نعمت است. مگه نه ؟
وگرنه اونهائی که آدم حساب نمی شدند
نمی توانستند مورد محبت قرار گرفتن را حس به کنند،
حتی اگر این مورد لطف قرار گرفتن از روی سرگرمی آن دیگری
و پُر کردن وقت بی حوصله گی شان باشد.
اما مواظب باشید اگر طرف مقابل به فهمد که این مورد محبت
قرار گرفتن از روی بیکاری یا اینکه همینطوری بوده است،
باحتمال زیاد دل شکسته خواهد شد.
بقول سعدی بزرگوار:
هزار بار اگر طواف کعبه کنی -- نیارزد آنکه بشکنی دلی.
موفق باشید
..
سوز
۱۱ خرداد ۱۳۸۸ - juni.01.2009  

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

احساس

احساس
..
نوشته ای
" همیشه خیابانی هست که مرا بسمت دریا ببرد."
--
می نویسم
همیشه عشقی هست که مرا بسمت رویا ببرد.
درون پوستین گرم عشق که مرا چشم پوشیده بسویی می کشاند،
خود را رها شده و شاد حس می کنم ، دوست دارم
وقتی ‫چشم باز می کنم،
خود را در جایی به بینم که زیبا تر از ‫آنست که تصور می کردم.
دوست دارم درون این فضایی که عشق می نامندش،
خود را آنچنان مطمئن و راحت حس کنم
که فقط به دوست داشتن و دوست داشته شدن فکر کنم،
دوست دارم فکر کنم آنقدر،
دوست داشته می شوم که نمی توانستم تصور کنم.
و وقتی بزرگی و فراوانی دوست داشته شدنم را به بینم،
تعجب کنم، که، یعنی عشق اینقدر دوست داشتنی هست؟
اون وقت به فکر بیافتم ، که یعنی میشود اینقدر دوست داشت؟
و وقتی بخودم قبولاندم که، آره .... ، اون وقت بخودم مطمئن می شوم
از زندگی راضی می شوم، همه چیز دنیا برایم زیبا می نماید.
دوست دارنده ام را دوست دارم،
از گربه ای که از روی دیوار حیاط رد می شود خوشم می آید،
راه رفتن آن برایم موزون است.
لطافت هوا دل انگیز است،
روشنایی روز، شیری رنگ و در خاطر ماندنی است.
گویی از پشت سرم، موسیقی ملایم و خیال انگیز، دمنده یه رویا
و زیبایی ها نواخته میشود.
دوست دارم همه اش همین جوری بماند، اما با تردید این آرزو را دارم.
این تردیدم را بشکن، مرا امیدواری ده که همیشه می تواند ‫چنین بماند.
.
زندگی زیباست ای زیبا پسند -- زنده اندیشان به زیبایی رسند. ( ه. ا. سایه )
..
سوز
01:30 - 23.10.2008