‏نمایش پست‌ها با برچسب خوشی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خوشی. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ مرداد ۱۹, دوشنبه

جشن شراب باستانی

جشن شراب باستانی 

.. 

رفتم که جام مِی را، پُر ز باده کنم 

دورباش را به غم های جهان، حواله کنم 

با خوشی سر، کِشم باده یه ناب 

چند خوشی های دگر را، نشانه کنم

..

سوز

۱۸ اَمرداد ۲۵۸۵ شاهی -  ۱۴۰۵ هجری خورشیدی 

09.08.2026 

----- 

۱۸ اَمرداد جشن شراب «رشن روز» در ایران باستان.


۱۴۰۴ فروردین ۲۷, چهارشنبه

خوش ِ مونه

 خوش ِ مونه

..

آقا،‌ خوش ِ مونه

چیکار کنیم؟

خُب خوشیم دیگه

مشروب زدیم یک شات با شربت آلبالو و بقیه آب،‌

یکبار با شربت تمشک صورتی قرمز و بقیه آب، 

و یک بار با شربت هولوندر و بقیه آب.

خُب حالا خوشمون شده و با آهنگ و تار عاشقلر، 

به رقص در آمده ایم و قِر ِ کَمَر می دهیم!

آیا این کجاش مخالف دین و مذهب و شریعت است؟

نه زن یکی را به خاطر... صاحب شده ایم.

نه مال یکی را به خاطر... صاحب شده ایم.

و نه خون یکی را به خاطر... ریخته ایم.

فقط حالمون خوشه

از موزیک لذت می بریم و هماهنگ با موزیک، بدن را

به چپ و راست می بریم و از این حرکت هم خوشیم.

تا چِش ِ اونائی که نمی تونن به بینن، درآد.

..

سوز

  ۲۷ فروردین ۲۵۸۴ شاهی – ۱۴۰۴ هجری

16.04.2025



۱۳۹۷ بهمن ۴, پنجشنبه

حالا خوش است

حالا خوش است
..
زنده‌گی همینه، یک مشروب الکلی
یک حالت ِ بی خودی، و بی فکری
یک احساس رقص و شنگولی و ترّنم  
نه، غم فردای، چه دانم بخوری
نه از اندوه که ديروز گذشت، رنجوری
هر آنچه که دیروز گذشت، نیست در یاد
هر آنچه که فردا شدن است، اون ور ِ باد
من در این لحظه که، بی یاد، به خود مشغولم
مِی، می خورم از جام و، کمی مسرورم
چیپسی از سیب زمینی،‌ مزه ی مشروبم هست
نیست در فکر، چه رفته ست و چه آید در دست
من در این لحظه که بی فکر و ریا، ست، در حالم
نه، به گفت یا که نگفت، از سخن ام، در کارم
این بی خبری ز عالم ِ‌ ، بود و نبود
گر غصه خورم یا نخورم، حال چه سود
نه، بر شدن اش، ز خود توانی دارم
بر، نا شدن اش،‌ نه خود، زمانی دارم
این لحظه که در بی خودی ام... زنده گی است
آن لحظه که با خود، بُده ام... دست کی است
چون کوروش و اسکندر و چنگیز، اگر جهانی، سازیم
چندی که گذشت، چو گرد، و خاک ِ رفته گان،‌ بر بادیم
این خاک و غبار که اکنون در بر ِ ماست، از تن کیست
چندی است جهان نام  مرا، بعد که گذشت، یادش نیست
اکنون که جام، در بَر وُ ، می اندر وُ، زمان هم با ماست
مِی نوش که فردا که رسد، پس خوشی ات چون رویاست
..
سوز
۱۸ دی ۱۳۹۷ -  08.01.2019

۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

جهان در گذر است


جهان در گذر است
..
هر دَم گذرآست، هر چه بر آن بار کنی
گر ناله کنی، یا که بر آن زار کنی
احساس ِ وجود ِ خود، از آن خوار کنی
اندوه به خود راه دهی، بر دل ِ خود یار کنی
پیش آمده و ، گذشت ِ بد، چو بنگری
جز خاطر ِ بد، چه چیز از آن یاد کنی؟
سودی ندهد، خانه ای از غم، تو چو بنیاد کنی
پس دور فکن غم، نسزد تا که از آن یاد کنی  
این روز وُ شبان، در ره ِ خود در گذرند
آیا به تو ، با رحم وُ عجب می نگرند؟
خوش باش وُ بیاور به خوشی، هر دَم ِ عمر
پیشین ترا گذاشت، از پیش ِ تو نیز، در گذرند
بر یاد ِ تو آورد نشاط، قافله یه خوش گذران
اندوه فزود بر غم ِ تو، قافله یه نوحه گران
پس خنده بزن، به هرچه که، در گذر است
بر برف ِ سفید، شکوفه یا برگ ِ خزان
..
سوز
12  اسفند 1391 – 02.03.2013