‏نمایش پست‌ها با برچسب مِی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مِی. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۰ اسفند ۱, یکشنبه

هپروت

هپروت

..

در عالم هپروت، خوش می گذرد

هپروت، در این جا بودن و در این جا نبودن،

در این جا هستی و مِی می خوری و مزه و ماست خیار 

مِی می بَرَدَت به آنجای دگر که خیال در آن جا خوش است

پس در این جا نیستی و با خیال، در جای دیگری هستی

هم بودن و هم نبودن هم مزه ای ست، بی جواب

بورررو بی ی ی نیم بابااااا

این به شنونده نشان می دهد که در چه حالی هستی

شنونده هم از تو توقعی زیاد نخواهد داشت

خودت هم، خودت را آزاد حس می کنی

چون می بینی که زیاد از تو توقع ندارند و این هم کِیفی دارد

اوون موقع هست که میگی، بی خیال فرش، بیا تو با کفش

و خنده ی پشت سرش، نشان از آزادی دارد

قید و بندی نداری، و در حال گذران با مزه و عرق هستی

چه خوش حالی بُوَد این حال ِ مستی

در این جا نیستی یو، این جا نشستی

در این خلوت کده،‌ با خودت هستی 

و شاید در حالت ِ، اخلاص هستی 

..

سوز

۰۷ بهمن ۱۳۹۹ -  26.01.2021


۱۳۹۷ بهمن ۴, پنجشنبه

حالا خوش است

حالا خوش است
..
زنده‌گی همینه، یک مشروب الکلی
یک حالت ِ بی خودی، و بی فکری
یک احساس رقص و شنگولی و ترّنم  
نه، غم فردای، چه دانم بخوری
نه از اندوه که ديروز گذشت، رنجوری
هر آنچه که دیروز گذشت، نیست در یاد
هر آنچه که فردا شدن است، اون ور ِ باد
من در این لحظه که، بی یاد، به خود مشغولم
مِی، می خورم از جام و، کمی مسرورم
چیپسی از سیب زمینی،‌ مزه ی مشروبم هست
نیست در فکر، چه رفته ست و چه آید در دست
من در این لحظه که بی فکر و ریا، ست، در حالم
نه، به گفت یا که نگفت، از سخن ام، در کارم
این بی خبری ز عالم ِ‌ ، بود و نبود
گر غصه خورم یا نخورم، حال چه سود
نه، بر شدن اش، ز خود توانی دارم
بر، نا شدن اش،‌ نه خود، زمانی دارم
این لحظه که در بی خودی ام... زنده گی است
آن لحظه که با خود، بُده ام... دست کی است
چون کوروش و اسکندر و چنگیز، اگر جهانی، سازیم
چندی که گذشت، چو گرد، و خاک ِ رفته گان،‌ بر بادیم
این خاک و غبار که اکنون در بر ِ ماست، از تن کیست
چندی است جهان نام  مرا، بعد که گذشت، یادش نیست
اکنون که جام، در بَر وُ ، می اندر وُ، زمان هم با ماست
مِی نوش که فردا که رسد، پس خوشی ات چون رویاست
..
سوز
۱۸ دی ۱۳۹۷ -  08.01.2019