۱۳۹۴ آذر ۲۶, پنجشنبه
مادر - ۹
۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه
سیاهی به پیشانی
۱۳۹۰ مهر ۲۴, یکشنبه
مینو
مینو
..
به نام خداوند ِ دانا که ، مینو ، سرشت
به بَد ، بر گماریده دوزخ ، به نیکو ، بهشت
زمان ها نهاد از بَر ِ رشد و مرگ ِ گیاه
به هر یک جدا از دگر ، راهکاری نوشت
.
یکی گرمی و خشکی آرد به کامش میان
یکی سردی و ، تَر بدارد ، نهادش سرشت
یکی پَر به آزین ، چو طاووس ِ زیبا به بَر
یکی همچو کفتار ، صدا باشد و ، چهره زشت
.
به دارَد به صحرا و جنگل ، دَد و نره شیر
خرامَد به دان آهوئی ، می چرانَد ز ِ کشت
چو پرورده شد بچه ، یا چون گوَزنی ستبر
خوراک ، بَهر ِ شیران و روباه و کرکس نوشت
.
نهان ، داده وجدان ِ پاک ، در دل ِ مردمان
که نیکو بیارند ، به فکر و زبان و کُنِشت
هماره به خدمت به کوشند ، بر ِ مردمان
ز ِ خدمت به نیکی شده ، دار ِ دنیا بهشت
..
سوز
03 اردیبهشت 1389 – 23.04.2010۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه
عشق وطن
۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه
قهرمانان فوکوشیما
قهرمانان فوکوشیما
..
خدمت ۳
به دریای ِ دور وُ ، به مردان ِ زرد
سونامی گرفت جان ِ مردم به درد
به امواج ِ دریا بیاورد تکانی شدید
چو دریا به کف ، آن چنان لرزه دید
.
بناها و شهر ها ، به آب لوله کرد
خروشنده آب ، بر زمین رویه کرد
هزاران ز ِ مردم به آب غرق شد
رُخ ِ مردمان ، زرد تر از زرد شد
.
به تامین ِ برق ، شد انرژی رها از اتم
برون شد ز اندازه چون ، گشت چاره گم
دمادم به گرما راکتور ، فزونی گرفت
خنک کردن و ، آب رسانی تباهی گرفت
.
شد از شدت گرمی اش پس مذاب
بیامد حفاظ و وسایل به یک جا خراب
زد از کارگه -- راد ، یو اکتیو ِ -- سمّی برون
سلامت در اطراف آن جا شده سرنگون
.
ز ِ بند ِ مهار ، اهرمن باز شد
به دود ِ سیاه ، آسمان تار شد
نفس های ِ سمّی ازین اهرمن
به زد مُهر ِ باطل به باغ و چمن
.
تنوره کشید با ، دَم ِ آتشین
بیالود هوا ، خاک و آب و زمین
چو آتش فشان ، دم به دم داغ شد
چو صحرای ِ خشک ، چهره ی باغ شد
.
همه مردمان ، آب فشاند بی دریغ
که بل کُند سازند به آن ، تیز ِ تیغ
ولیکن نفس های ِ سّمی ازو پرسه زد
به تنگ آوَرَد ، کوشش ِ مردمان بر نَبَرد
.
هزار ، جان به کف مردمان ، در تلاش اندرند
که این بدسگال اهرمن ، تا به بند آورند
برای ِ نجات ِ همه مردمان ِ وطن
به سَمّ ، غوطه ور ، داده اند جان و تن
.
چو سرباز ِ بی باک ِ در راه ِ کیش
سلامت به مردم ، در اندیشه دارد ، نه خویش
نه پیشینه دارد ز ِ مردم ، نه است قوم و خویش
به دفع ِ بلا ، جان شدن ، دارد اکنون به پیش
.
که چون؟ این من ِ اندرون ، راحت آرد به خواب
کنون مردمان ِ وطن ، مانده اند در عذاب
به خدمت ز ِ دیگر کسان آمدم تا شباب
جهان گردد آباد به خدمت ، از آن رو متاب
..
سوز
09 فروردین 1390 – 29.03.2011
---------- ------------
و با درود به آنهائی که برای نجات جامعه ، به خودشان فکر نمی کنند
و جان خود را فدا می کنند تا جان عده ای بیشتر از هم وطن های خود را نجات دهند.
.
در فوکوشیما ، آنها با وجود آگاهی از خطرات رادیواکتیو رآکتور ها ، هم چنان در تلاش هستند
تا از گسترش و انتشار مواد رادیواکتیو جلوگیری کنند، اگرچه با نزدیک بودن به این مواد
هر زمان بیشتر آلوده می شوند و می دانند که برای نجات خودشان امیدی نیست.
ولی دل آنها شاد است که با فداکاری شان ، جان عده ی زیادی از هم وطنانشان را
نجات می دهند.
این روحیه ، این گذشت ، این فداکاری قابل ستایش و قابل تقدیر است ،
حتی از طرف ما که هم وطنشان نیستیم .
درود بر آنها
۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه
خرقان- ۲
خرقان- ۲
..
من گناه ِ مردمان ، اندر جهان گردن نَهَم
تا ز ِ آتش ، درد ِ دوزخ ، جمله مردم وانَهَم
هر که تقصیر کرد در هر کجا ، بر پای ِ من
درد ِ دوزخ را نباشد ، هیچ وای جز ، های ِ من
.
بایزید از بوی ِ من مست شد صد سال پیش
او فرستادم درود وُ ، من نبودم خاک ، بیش
من خریدارم گناه ِ مردمان در یک زمان
تا نیابد هیچ کس ، هیچ دردی ، هیچ زمان
.
بت پرست وُ زاهد وُ عابد ، به دادش زندگی
زو نپرسیدش چه سان بودت سپاس ِ بندگی
میوه و گندم بداد او ، بی دریغ بر مردمان
داده روزی بیکران بر مردمان ، در هر زمان
.
زَنگی یو ، زرد وُ سپید ، جان داد ، مردم بیدریغ
در کنار رود بود ، یا خانه داشت اندر ستیغ
داده آنان را خدا جان ، پس ندارم از کمی نانش دریغ
مردمان ، دین را نپرسید ، نان دهید ، باشید شفیق
.
زانکه او بی پُرس ِ دین جان می دهد بر مردمان
بنده اش هم بوالحسن بی پُرس ِ دین آورده نان
مستی ، از مستی به دادش یک سگی را لقمه ای
آن دگر گفت دور شو ، ازِمن چو زاهد بنده ای
.
زندگی آنست ، که یار دیگران باشی برای زندگی
نی چو زاهد ، یاری از مردم ، تو باشی در دعا و بندگی
زاهد اندر وَهم ، روزی ، یابد او بهر ِ دعاهایش بهشت
زاهد دائم عبادت ! خادم ِ مردم ، درآمد بهر ِ پاداش در بهشت
..
سوز
۲۶ آذر ۱۳۸۹ – 17.12.2010
۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه
می توان، بر غصه خندید
می توان، بر غصه خندید
..
می توان ، بر غصه خندید
از خوشی ها ، بر نوشت
می توان غم را برون کرد
وز غم ِ دوران خمیدن ، بد نوشت
می توان با غصه خندید
بر غبار ِ غم نوشت
شادی است بر نوع انسان سرنوشت
.
شادی از خدمت ، رهی انسانی است
غم به دل انباشتن ، هست کار ِ زشت
می توان از داشتن ها ، سخن گفت
با خط لب، خنده بر چهره ، نوشت
.
می توان از کاستی ها سخن گفت
می توان بد گفت از، کردار ِ زشت
می توان مشت را هوا کرد
می توان فریاد کرد ، بر کار ِ زشت
می توان با زور ، بر دوش ها ، رفت و نشست
می توان چند نام ِ زوری ، بر در و دیوار نوشت
می توان عکس ها را بر در و دیوار زد
می توان با زور گفت مردم ، فرمان از خداست
حالیا این است ، شما را سرنوشت
بر دل و جان مردمان، این زور را، ناراضی اند
جز به نفرت ، قلب مردم را به آن ، نتوان نوشت
.
می توان با ر ِنگ ِ شادی، با ترّنم با طرب
دل به شادی ها کشاند، هم چون بهشت
می توان اندوه را بُردن ز ِ دل
جشن و شادی، خرمی بر دل نوشت
می توان با باد ِ شادی ، باد داد ،
برگ ِ غم ، از شاخ ِ غم ، بر خاک ِ کشت
.
می توان اندیشه را بر خوب ها ، کرد استوار
می توان ، شاد بودن را ، ما بدانیم سرنوشت
می توان در سوگ مرگ از، چندمین صد سال پیش
شیون و زاری به آن را ، کرد نکوهش ، بد نوشت
.
می توان دستی برون کرد، مردمان یاری رساند
دفتر ِ کردار ، باز ، یک دو خط ، نیکی نوشت
می توان گفتار ِ زشت را ، از سخن هامان زدود
نیک شان را نیک نامید، آفرین ، در پی نوشت
می توان گفتار زیبا ، بر سخن ها بر فزود
گفته اند ، گفتار ِ زشت، پیدا نباشد در بهشت
می توان از مردمان ، چند کار نیکش را ستود
از حسد ، بد وانمودن کار ِ نیک، باشد که زشت
.
می توان همت نمود، بر دیگری خدمت نمود
خدمت ِ مردم ، به سازد چهره از دنیا ، بهشت
..
سوز
8 مهر 1389 – 30.09.2010