‏نمایش پست‌ها با برچسب خدمت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خدمت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آذر ۲۶, پنجشنبه

مادر - ۹

مادر - ۹
..
مادر یعنی محبت
مادر یعنی زندگانی
مادر یعنی فداکاری
مادر یعنی خود را ندیدن و برای دیگری کوشیدن
مادر یعنی برای راحت بودن ِ فرزند، تا صبح بیداری
مادر یعنی برای سلامت ِ فرزند، از خوردنی ها ، خودداری
مادر یعنی بعد از دردِ فراوانِ زایمان
به روی آن که این درد را به خاطر ِ او دارد، لبخند زدن
بچه را در آغوش گرفتن و با شوق بوسیدن
مادر بودن افتخاری ست که به مردان نمی دهند
درود به همه مادران ِ جهان
درود به مادران ِ مادر دار
و درود به مادران ِ بی مادر
و درود به آن ها که به مادر خدمت می کنند
.
و بدان! هر قدمی که برای رضای مادر برداری
قدمی ست که به پله ای بالاتر در بهشت بر میداری
..
سوز
۲۶ آذر ۱۳۹۴ – 17.12.2015
-------              
به مناسبت روز مادر

۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه

سیاهی به پیشانی

سیاهی به پیشانی
..
تو دادی سیاهی‌، به پیشانی ات
که مردم‌، فریبی به دین داری ات
به هشتاد و چندی‌، نگشت عابدان را چنین
برابر دو تا شد‌‌، فریب کاری ات
ز ِ سعدی است‌، چو او‌، کس نبودست و نیست‌:
عبادت به جز خدمت ِ‌ خلق نیست
تو اِی لکه از مُهر‌‌، تظاهر‌، به پیشانی ات
صداقت به تسبیح و سجاده و دلق نیست
ازین لکه‌‌، برهان شده مردمان را چنین
که مُهر ِ ریا دارد این نابکار بر جبین
که او نادرست است‌، به اعمال و کار
خیانت به سر‌، رفته است در کمین
..
سوز
3 دی 1391 – 23.12.2012

۱۳۹۰ مهر ۲۴, یکشنبه

مینو

مینو 

.. 

به نام خداوند ِ دانا که‌ ، مینو‌ ، سرشت 

به بَد ، بر گماریده دوزخ ‌، به نیکو ، بهشت 

زمان ها نهاد از بَر ِ رشد و مرگ ِ گیاه 

به هر یک جدا از دگر ‌، راهکاری نوشت 

.

یکی گرمی و خشکی آرد به کامش میان 

یکی سردی و‌ ، تَر بدارد ، نهادش سرشت 

یکی پَر به آزین ، چو طاووس ِ زیبا به بَر 

یکی همچو کفتار‌ ، صدا باشد و‌ ، چهره زشت 

.

به دارَد به صحرا و جنگل ‌، دَد و نره شیر 

خرامَد به دان آهوئی ‌، می چرانَد ز ِ کشت 

چو پرورده شد بچه ‌، یا چون گوَزنی ستبر 

خوراک ‌، بَهر ِ شیران و روباه و کرکس نوشت 

.

نهان ‌، داده وجدان ِ پاک ‌‌، در دل ِ مردمان

که نیکو بیارند ‌، به فکر و زبان و کُنِشت

هماره به خدمت به کوشند ‌، بر ِ مردمان

ز ِ خدمت به نیکی شده‌ ، دار ِ دنیا بهشت

 ..

سوز

03 اردیبهشت 1389  – 23.04.2010
 
 

۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

عشق وطن

عشق ِ وطن
..
آن که ، با عشق و علاقه می گوید: وطن ،
آدمی است سپاسگزار و شاکر به آنان که به او خدمت کرده اند.
وطن ، زادگاه و محیط ِ پرورش است ، مردم ِ وطن ، مردم محیط ِ زادگاه ،
پدر و مادر و مردم ِ دیگری که در آنجا هر کدام به نحوی ،
سهمی در پرورش ِ ما داشته اند ، هر کدام به نحوی به ما خدمت کرده اند ،
هر کدام به نسبت های مختلف در زندگی ، بهداشت ، آرامش ، آموزش و
امنیت ِ ما ، همکاری کرده اند.
از شهرداری یه محل و کارکنان آن ، تا مدرسه و معلمان ِ آن ، از نانوا و بقال
و سبزی فروش ِ آن ، هر کدام به نحوی در ارائه یه خدمات در طول ِ رشد و
پرورش ِ ما سهیم بوده اند.
عشق ِ به وطن ، عشق ِ به آبادانی ، عشق ِ به سر بلندی و عشق به
سرافراز بودن ِ همان زادگاه و محل تولد و پرورش و عشق به همان مردم است.
عشق ِ به وطن ، عشق ِ خدمت به مردمی است که به ما خدمت کرده اند.
عشق به آبادانی و رفاه ِ مردم ِ همان یار و دیاری است ، که ما را پرورش داده اند .
فردی که در روستائی کوچک بدنیا می آید ، در روستای ِ بزرگتر ِ مجاور به
مدرسه می رود ، در شهر ِ مجاور به دبیرستان رفته و یا در شهری دیگر
به دانشگاه یا خدمت ِ نظام یا آموزش ِ فنی یا حرفه رفته است ، این شخص
وقتی بتواند کاری برای ِ آبادانی ، جاده سازی ، تلفن ، برق یا هر امکان
رفاهی ِ دیگری که برای زادگاهش ، آن روستای ِ کوچک ، لازم است ،
انجام دهد ، با عشق و علاقه چنین کاری را می کند . اگرچه دیگر برایش
مقدور نیست که دوباره برود و در همان روستای کوچک زندگی کند ، ولی با
عشق و علاقه در فکر است و تلاشی برای آباد تر شدن ِ محل ِ زادگاه  ِ خود می کند.
او نمی خواهد فقط همان خانه ای که در آن زاده شده است را آباد کند.
او می خواهد دهی که او در آنجا بدنیا آمده است را آباد کند ، و چه بسیار که
مردم آن ده را هم دیگر نمی شناسد ، ولی شاد می شود وقتی به بیند که
روستای ِ محل ِ تولدش ، برق دارد ، جاده یه آسفالته دارد ، تلفن و تلویزیون
در اختیار همه هست.
او از این آباد شدن ، از این برخورداری یه مردم ِ زادگاهش ، مردم ِ وطنش از وسایل ِ
رفاهی و بهداشتی خوشحال و شاد می شود.
عشق به وطن بزرگتر ، عشق ِ به کشور ، در مقیاس ِ بزرگتر هم همین احساس
را در بر دارد.
اگرچه شاید عاشق ِ وطن در خارج از کشور زندگی می کند ، با این حال در فکر ِ
آبادانی و رفاه و امنیت مردم آن کشور است ، نه فقط محل ِ تولد یا شهر  ِ خود .
او به تمام ِ وطن ، به تمام ِ کشور و به تمام ِ مردم ِ کشور ِ خود فکر می کند
و در اندیشه و فکر ِ راحتی و رفاه ِ مردم ِ زادگاه و مردم کشور ِ خود است.
او عشق ِ به وطن دارد ، اگرچه در آن وطن زندگی نمی کند.
..
سوز
11 امرداد 1390 – 02.08.2011

۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

قهرمانان فوکوشیما

قهرمانان فوکوشیما

..

خدمت  ۳

به دریای ِ دور وُ ، به مردان ِ زرد

سونامی گرفت جان ِ مردم به درد

به امواج ِ دریا بیاورد تکانی شدید

چو دریا به کف ، آن چنان لرزه دید

.

بناها و شهر ها ، به آب لوله کرد

خروشنده آب ، بر زمین رویه کرد

هزاران ز ِ مردم به آب غرق شد

رُخ ِ مردمان ، زرد تر از زرد شد

.

به تامین ِ برق ، شد انرژی رها از اتم

برون شد ز اندازه چون ، گشت چاره گم

دمادم به گرما راکتور ، فزونی گرفت

خنک کردن و ، آب رسانی تباهی گرفت

. 

شد از شدت گرمی اش پس مذاب

بیامد حفاظ و وسایل به یک جا خراب

زد از کارگه -- راد ، یو اکتیو ِ -- سمّی برون

سلامت در اطراف آن جا شده سرنگون

.

ز ِ بند ِ مهار ، اهرمن باز شد

به دود ِ سیاه ، آسمان تار شد

نفس های ِ سمّی ازین اهرمن

به زد مُهر ِ باطل به باغ و چمن

.

تنوره کشید با ، دَم ِ آتشین

بیالود هوا ، خاک و آب و زمین

چو آتش فشان ، دم به دم داغ شد

چو صحرای ِ خشک ، چهره ی باغ شد

.

همه مردمان ، آب فشاند بی دریغ

که بل کُند سازند به آن ، تیز ِ تیغ

ولیکن نفس های ِ سّمی ازو پرسه زد

به تنگ آوَرَد ، کوشش ِ مردمان بر نَبَرد

.

هزار ، جان به کف مردمان ، در تلاش اندرند

که این بدسگال اهرمن ، تا به بند آورند

برای ِ نجات ِ همه مردمان ِ وطن

به سَمّ ، غوطه ور ، داده اند جان و تن

.

چو سرباز ِ بی باک ِ در راه ِ کیش

سلامت به مردم ، در اندیشه دارد ، نه خویش

نه پیشینه دارد ز ِ مردم ، نه است قوم و خویش

به دفع ِ بلا ، جان شدن ، دارد اکنون به پیش

.

که چون؟ این من ِ اندرون ، راحت آرد به خواب

کنون مردمان ِ وطن ، مانده اند در عذاب

به خدمت ز ِ دیگر کسان آمدم تا شباب

جهان گردد آباد به خدمت ، از آن رو متاب

..

سوز

09 فروردین 1390 – 29.03.2011 

----------             ------------

و با درود به آنهائی که برای نجات جامعه ، به خودشان فکر نمی کنند 

و جان خود را فدا می کنند تا جان عده ای بیشتر از هم وطن های خود را نجات دهند.

.

در فوکوشیما ، آنها با وجود آگاهی از خطرات رادیواکتیو رآکتور ها ، هم چنان در تلاش هستند 

تا از گسترش و انتشار مواد رادیواکتیو جلوگیری کنند، اگرچه با نزدیک بودن به این مواد 

هر زمان بیشتر آلوده می شوند و می دانند که برای نجات خودشان امیدی نیست.

ولی دل آنها شاد است که با فداکاری شان ، جان عده ی زیادی از هم وطنانشان را 

نجات می دهند.

این روحیه ، این گذشت ، این فداکاری قابل ستایش و قابل تقدیر است ،

حتی از طرف ما که هم وطنشان نیستیم . 

درود بر آنها


۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

خرقان- ۲

خرقان- ۲

..

من گناه ِ مردمان ، اندر جهان گردن نَهَم

تا ز ِ آتش ، درد ِ دوزخ ، جمله مردم وانَهَم

هر که تقصیر کرد در هر کجا ، بر پای ِ من

درد ِ دوزخ را نباشد ، هیچ وای جز ، های ِ من

.

بایزید از بوی ِ من مست شد صد سال پیش

او فرستادم درود وُ ، من نبودم خاک ، بیش

من خریدارم گناه ِ مردمان در یک زمان

تا نیابد هیچ کس ، هیچ دردی ، هیچ زمان

.

بت پرست وُ زاهد وُ عابد ، به دادش زندگی

زو نپرسیدش چه سان بودت سپاس ِ بندگی

میوه و گندم بداد او ، بی دریغ بر مردمان

داده روزی بیکران بر مردمان ، در هر زمان

.

زَنگی یو ، زرد وُ سپید ، جان داد ، مردم بیدریغ

در کنار رود بود ، یا خانه داشت اندر ستیغ

داده آنان را خدا جان ، پس ندارم از کمی نانش دریغ

مردمان ، دین را نپرسید ، نان دهید ، باشید شفیق

.

زانکه او بی پُرس ِ دین جان می دهد بر مردمان

بنده اش هم بوالحسن بی پُرس ِ دین آورده نان

مستی ، از مستی به دادش یک سگی را لقمه ای

آن دگر گفت دور شو ، ازِمن چو زاهد بنده ای 

.

زندگی آنست ، که یار دیگران باشی برای زندگی

نی چو زاهد ، یاری از مردم ، تو باشی در دعا و بندگی

زاهد اندر وَهم ، روزی ، یابد او بهر ِ دعاهایش بهشت

زاهد دائم عبادت ! خادم ِ مردم ، درآمد بهر ِ پاداش در بهشت

..

سوز

۲۶ آذر ۱۳۸۹ – 17.12.2010

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

می توان، بر غصه خندید

می توان، بر غصه خندید 

..

می توان ، بر غصه خندید

از خوشی ها ، بر نوشت

می توان غم را برون کرد

وز غم ِ دوران خمیدن ، بد نوشت

می توان با غصه خندید

بر غبار ِ غم نوشت

شادی است بر نوع انسان سرنوشت

.

شادی از خدمت ، رهی انسانی است

غم به دل انباشتن ، هست کار ِ زشت

می توان از داشتن ها ، سخن گفت

با خط لب، خنده بر چهره ، نوشت

.

می توان از کاستی ها سخن گفت

می توان بد گفت از، کردار ِ زشت

می توان مشت را هوا کرد

می توان فریاد کرد ، بر کار ِ زشت

می توان با زور ، بر دوش ها ، رفت و نشست

می توان چند نام ِ زوری ، بر در و دیوار نوشت

می توان عکس ها را بر در و دیوار زد

می توان با زور گفت مردم ، فرمان از خداست

حالیا این است ، شما را سرنوشت

بر دل و جان مردمان، این زور را، ناراضی اند

جز به نفرت ، قلب مردم را به آن ، نتوان نوشت

.

می توان با ر ِنگ ِ شادی، با ترّنم با طرب

دل به شادی ها کشاند، هم چون بهشت

می توان اندوه را بُردن ز ِ دل

جشن و شادی، خرمی بر دل نوشت

می توان با باد ِ شادی ، باد داد ،

برگ ِ غم ، از شاخ ِ غم ، بر خاک ِ کشت

.

می توان اندیشه را بر خوب ها ، کرد استوار

می توان ، شاد بودن را ، ما بدانیم سرنوشت

می توان در سوگ مرگ از، چندمین صد سال پیش

شیون و زاری به آن را ، کرد نکوهش ، بد نوشت

.

می توان دستی برون کرد، مردمان یاری رساند

دفتر ِ کردار ، باز ، یک دو خط ، نیکی نوشت

می توان گفتار ِ زشت را ، از سخن هامان زدود

نیک شان را نیک نامید، آفرین ، در پی نوشت

می توان گفتار زیبا ، بر سخن ها بر فزود

گفته اند ، گفتار ِ زشت، پیدا نباشد در بهشت

می توان از مردمان ، چند کار نیکش را ستود

از حسد ، بد وانمودن کار ِ نیک، باشد که زشت

.

می توان همت نمود، بر دیگری خدمت نمود

خدمت ِ مردم ، به سازد چهره از دنیا ، بهشت

..

سوز

 8 مهر 1389 – 30.09.2010